نامه های دلتنگی

نوشتن برای من یعنی همه چیز، و وقتی یعنی همه چیز پس از همه چیز مینویسم! همه دلتنگیهای انسانی!

برخورد با نگاه جنسیتی به زن 2012/02/22

دسته‌بندی شده در: روزمره گی — مرمر @ 7:30 ب.ظ.

بازوب‌نویسی شده از نامه های دلتنگی:

کلیک نمایید تا نوشته‌ی اصلی را ببینید

سوئد از معدود کشورهایی هست که در آن قوانین برابر زنان ومردان تا حد بسیار زیادی اجرا می شود، و از معدود کشورهایی است که نگاه جنسیتی به زن بسیار بسیار کم است بدون اینکه آزادی های فردی و روابط جنسی محدود شود. اولین باری که متوجه تفاوت سوئد با بقیه کشورهای اروپایی شدم وقتی بود که با یکی از دوستانی که از ایران آمده بود قرار شد برویم دیسکو! وقتی بهش گفتم باید ورودی بدهیم تعجب کرد وپرسید»مگه اینجا دخترها هم ورودی میدن؟» و من با تعجب بیشتر پرسیدم :» مگه نباید بدن؟» و بعد برایم تعریف کرد که در بسیاری از کشورها دخترها ورودی نمیدهند برای اینکه همان حضورشان کافیست که بازار مشتریان را که صد البته مردان هستند بیفزاید! ناخودآگاه گفتم: «اینجا سوئده، برابری زن ومرد و عدم نگاه جنسی به زن! زن که کالا نیست مشتری زیاد کنه چیزی که براش پول پرداخت میشه مشروب، فضای مناسب برای رقص و اهنگ و دی جی است! نه زن!».از این دست نکات مخصوص سوئدو تفاوتهایش با دیگرکشورهای اروپایی بسیار زیاد دیدم مخصوصا وقتی به آلمان وایتالیا سفر  داشتم. در سفرهایم به ایتالیا گاهی از دیدن تبلیغها که تنها وتنها استفاده ابزاری از زن بودند و فقط نمایش اندام و برهنگی زن برای اهداف تجاری – البته بی هیچ تناسبی با مضمون کالا و یا تبلیغ – حالت تهوع به من دست میداد! برای نمونه،  یک شرکت موبایل که هم در سوئد و هم در ایتالیا فعال است تبلیغهای متفاوتی دارد. در سوئد تبلیغ های این شرکت با انیمیشن است و یا آدمهای عادی (زن ومرد) اما در ایتالیا یک زن به صورتی کاملا سکسی روی مبل نشسته و لباسش نیمه برهنه است، حتی گوشی موبایل دستش نیست که بخواهد نشاندهنده کالای شرکت باشد،  قدم به قدم شهر بیلبوردهای بزرگ تبلیغاتی فقط از زنان دیده میشود چیزی که در سوئد برای من کمتر به چشم میامد برای اینکه اگر نگویم پا به پا اما به تعداد متعادلی بیلبورد با حضور مرد ها ویا زن ومرد با هم دیده میشود و اینطور نیست که صرفا زن ها باشند! اما همه اینها مقدمه چینی برای گزارشی بود که امروز در روزنامه محلی اوپسالا «آرتون مینوتر» خواندم. تیتر گزارش این بود:» تابلوهای زن لباس کوتاه پوشیده* در اوپسالا تعویض خواهند شد»داستان از این قرار است که تا چند سال پیش تابلوهای راهنمایی رانندگی برای عابر پیاده ها فقط تصویرمرد بود ولی از چند سال پیش تصمیم گرفتند که تابلوهایی با تصویر زن هم بگذارند. ولی به تازگی متوجه شدند که بعضی از این تابلوها خلاف قانون طراحی این تابلوها عمل کرده اند و به جای تصویر زنی با لباس میان قد، زنی به تصویر کشیده شده که دامنش کوتاه است وسینه هایش بسیار برجسته تر! مسئول شرکتی که این تابلوها را ساخته میگوید اتفاق خاصی نیفتاده وچیز بدی هم نیست فقط کمی دامن زن کوتاهتر وسینه هایش بزرگتر است و این فقط در زمان کوتاهی برای جایگزینی ساخته شده ودوره ساختش هم تمام شده است. اما مسئول راهنمایی رانندگی در شهرداری اوپسالا میگوید که آنها چیزی که سفارش داده بودند بعدا توسط شرکت تولید کننده تغییر کرده و به صورت «نادرست» در آمده است و در نهایت گفته که این تابلوهای نادرست به زودی تعویض میشوند! آری این است فرهنگ عدم نگاه جنسی به زن. این است فرهنگ حقوق برابر زن ومرد ، این است فرهنگ سازی برای رسیدن به حقوق برابر و کنار گذاشتن تمام تعاریف وقواعد وقوانین مرسوم .شاید تغییر دادن تابلوی عابر پیاده از تصویر مرد به زن در ذهن بسیاری از ما یا حتی برخی فعالین زنان هم به عنوان یکی از فرهنگ سازی ها نگنجد اما میبینیم که در این کشورکوچک کم جمعیت تا کجا پیش میروند و تا چه حد به تمام این مباحث توجه دارند . واقعا ترجمه تیتر خبر سخت بود برای اینکه لغتی که به کار برده شده بود در متن مفهوم دارد و لغت مترادف با فارسی هم ندارد. منظورش لباس کوتاه زنانه بود .  * عکس مربوط به همین گزارش است و میتوانید تفاوت دو تابلو را مشاهده کندی تابلوی نادرست سمت راست و تابلوی درست سمت چپ است. * لینک روزنامه http://etidning.ntm.eu/18-minuter/2012/02/22/

 

برخورد با نگاه جنسیتی به زن 2012/02/22

دسته‌بندی شده در: روزمره گی — مرمر @ 7:25 ب.ظ.

سوئد از معدود کشورهایی هست که در آن قوانین برابر زنان ومردان تا حد بسیار زیادی اجرا می شود، و از معدود کشورهایی است که نگاه جنسیتی به زن بسیار بسیار کم است بدون اینکه آزادی های فردی و روابط جنسی محدود شود. اولین باری که متوجه تفاوت سوئد با بقیه کشورهای اروپایی شدم وقتی بود که با یکی از دوستانی که از ایران آمده بود قرار شد برویم دیسکو! وقتی بهش گفتم باید ورودی بدهیم تعجب کرد وپرسید»مگه اینجا دخترها هم ورودی میدن؟» و من با تعجب بیشتر پرسیدم :» مگه نباید بدن؟» و بعد برایم تعریف کرد که در بسیاری از کشورها دخترها ورودی نمیدهند برای اینکه همان حضورشان کافیست که بازار مشتریان را که صد البته مردان هستند بیفزاید! ناخودآگاه گفتم: «اینجا سوئده، برابری زن ومرد و عدم نگاه جنسی به زن! زن که کالا نیست مشتری زیاد کنه چیزی که براش پول پرداخت میشه مشروب، فضای مناسب برای رقص و اهنگ و دی جی است! نه زن!».

از این دست نکات مخصوص سوئدو تفاوتهایش با دیگرکشورهای اروپایی بسیار زیاد دیدم مخصوصا وقتی به آلمان وایتالیا سفر  داشتم. در سفرهایم به ایتالیا گاهی از دیدن تبلیغها که تنها وتنها استفاده ابزاری از زن بودند و فقط نمایش اندام و برهنگی زن برای اهداف تجاری – البته بی هیچ تناسبی با مضمون کالا و یا تبلیغ – حالت تهوع به من دست میداد! برای نمونه،  یک شرکت موبایل که هم در سوئد و هم در ایتالیا فعال است تبلیغهای متفاوتی دارد. در سوئد تبلیغ های این شرکت با انیمیشن است و یا آدمهای عادی (زن ومرد) اما در ایتالیا یک زن به صورتی کاملا سکسی روی مبل نشسته و لباسش نیمه برهنه است، حتی گوشی موبایل دستش نیست که بخواهد نشاندهنده کالای شرکت باشد،  قدم به قدم شهر بیلبوردهای بزرگ تبلیغاتی فقط از زنان دیده میشود چیزی که در سوئد برای من کمتر به چشم میامد برای اینکه اگر نگویم پا به پا اما به تعداد متعادلی بیلبورد با حضور مرد ها ویا زن ومرد با هم دیده میشود و اینطور نیست که صرفا زن ها باشند!
اما همه اینها مقدمه چینی برای گزارشی بود که امروز در روزنامه محلی اوپسالا «آرتون مینوتر» خواندم. تیتر گزارش این بود:

» تابلوهای زن لباس کوتاه پوشیده* در اوپسالا تعویض خواهند شد»

داستان از این قرار است که تا چند سال پیش تابلوهای راهنمایی رانندگی برای عابر پیاده ها فقط تصویرمرد بود ولی از چند سال پیش تصمیم گرفتند که تابلوهایی با تصویر زن هم بگذارند. ولی به تازگی متوجه شدند که بعضی از این تابلوها خلاف قانون طراحی این تابلوها عمل کرده اند و به جای تصویر زنی با لباس میان قد، زنی به تصویر کشیده شده که دامنش کوتاه است وسینه هایش بسیار برجسته تر! مسئول شرکتی که این تابلوها را ساخته میگوید اتفاق خاصی نیفتاده وچیز بدی هم نیست فقط کمی دامن زن کوتاهتر وسینه هایش بزرگتر است و این فقط در زمان کوتاهی برای جایگزینی ساخته شده ودوره ساختش هم تمام شده است. اما مسئول راهنمایی رانندگی در شهرداری اوپسالا میگوید که آنها چیزی که سفارش داده بودند بعدا توسط شرکت تولید کننده تغییر کرده و به صورت «نادرست» در آمده است و در نهایت گفته که این تابلوهای نادرست به زودی تعویض میشوند!

آری این است فرهنگ عدم نگاه جنسی به زن. این است فرهنگ حقوق برابر زن ومرد ، این است فرهنگ سازی برای رسیدن به حقوق برابر و کنار گذاشتن تمام تعاریف وقواعد وقوانین مرسوم .شاید تغییر دادن تابلوی عابر پیاده از تصویر مرد به زن در ذهن بسیاری از ما یا حتی برخی فعالین زنان هم به عنوان یکی از فرهنگ سازی ها نگنجد اما میبینیم که در این کشورکوچک کم جمعیت تا کجا پیش میروند و تا چه حد به تمام این مباحث توجه دارند .

 

  • واقعا ترجمه تیتر خبر سخت بود برای اینکه لغتی که به کار برده شده بود در متن مفهوم دارد و لغت مترادف با فارسی هم ندارد. منظورش لباس کوتاه زنانه بود .

 

* عکس مربوط به همین گزارش است و میتوانید تفاوت دو تابلو را مشاهده کندی تابلوی نادرست سمت راست و تابلوی درست سمت چپ است.
* لینک روزنامه http://etidning.ntm.eu/18-minuter/2012/02/22/

 

زن سی ساله 2012/02/07

دسته‌بندی شده در: روزمره گی — مرمر @ 5:09 ب.ظ.
Tags:

نوبتی هم باشد نوبت مرور 29 سالگی است.. اخرین سال دهه بیست. دهه هیجان و اضطراب ، دهه رشد فکری ، دهه خودی شدن، دهه جوانی، دهه تغییرات و تخولات شگرف. هر سال چیزی جدید ، هرسال نوع نگاه به زندگی و مفاهیم متفاوت از سال قبل و خوشبختانه رو به جلو نه به عقب!
آغاز 29 سالگی پر از زیبایی بود، سرشار از عشقی بودم  ممنوع و نامتعارف اما بی نظیر. دلدادگی میکردم با مردی که  فلسفه زندگی را به من آموخت. در اوج بودم که به پایان رسید و روزهای تلخی را سپری کردم در کنار تلخی و سختی زندگی جدیدی که داشتم تازه با مشکلاتش آشنا میشدم. 29 سالگی سرشار بود از سفرهای رویایی و تجربه های بی بدیل . 29 سالگی اما سنی بود که چند باری از خودم شاکی شدم، از درجا زدنم عذاب وجدان داشتم و روزهای زیادی فریاد زدم» کم اوردم» ! اما همه اینها دلیلش این بود که من در سال اخر دهه بیست آمده بودم که دوباره از صفر شروع کنم و شاید انتظار زیادی داشتم که در عرض یکسال برگردم به موقعیتی که در 27 سالگی داشتم. انتظار زیادی داشتم که بخواهم هم درس بخوانم به زبان انگلیسی، هم سوئدی یاد بگیرم، هم وارد بازار کار بشوم، هم وبلاگ نویسی را مستمر ادامه بدهم، هم فعالیتم را در حیطه مسائل زنان ادامه بدهم ، هم…، هم… واقعا انتظار زیادی از خودم داشتم. سازگار شدن با محیط جدید زندگی زمان میبرد که من میخواستم یکساله از پسش بر بیایم و برای همین روزهایی رسید که خسته شدم و بریدم. اما با همه اینها چون میدانم خیلی جاها خودم کم کاری های زیادی کردم رویهمرفته از خودم راضی نیستم. اما در همین 29 سالگی بود که دوستی در زندگیم وارد شد ، دستهایم را گرفت و از زمین بلندم کرد و خاکهای تنم را تکاند و با بودنش کمک کرد تا دوباره خودم را باور کنم. و حالا در اخرین دقایق 29 سالگی میبینم پایان 29 سالگی هم به زیبایی و قشنگی آغازش بود به همان اندازه شاید بیشترنامتعارف!

«سی سالگی» برای من همیشه نقطه عطف بود. یک سن رویایی، از بچگی دوست داشتم زود تر به «سی سالگی» برسم. سی برایم کمر زندگی یک انسان بود. و من میخواستم خیلی زود به آن برسم. در 18 سالگی نگاهم به سی سالگی ام این طور بود: یک خانوم متشخص که لباسهای سنگین میپوشد، رفتارش موقراست، تحصیکرده در هر رشته ای که قبول شده باشم تا مقطع دکترا، دارای یک شغل خوب، در کنارش نویسندگی، متاهل، احتمالا یک بچه، مستقل از نظر اقتصادی، عاشق همسر و زندگی! ساکن ایران و لاهیجان!
در بیست و چهار سالگی سی سالگی برایم اینطور دیده میشد: کماکان خانوم متشخص، لیسانس، شغلی بی ارتباط با رشته، حقوق کارمندی، در کنارش نویسندگی، شاید متاهل! ساکن تهران یا شهری غیر از لاهیجان!
بیست و هشت سالگی به سی سالگی اینطور نگاه میکردم: شاغل بودم در رشته خودم و امید داشتم که کارم روز به روز بهتر شود، در حال تحصیل در رشته ای که دوستش دارم، ادامه وبلاگ نویسی حرفه ای، همکاری با مطبوعات، فعال اجتماعی حرفه ای  مجرد ! بیشتر انتظار داشتم ساکن ایران باشم و تهران، اما نگاهی هم به خارج از کشور داشتم!
اوه تا یادم نرفته، کماکان خانم متشخص با لباسهای موقر و رفتاری موقر تر!
و حالا سی ساله شدم، دانشجو در رشته ای که متنفرم،  بیکار، وبلاگ نویسی منقطع، فعالیت اجتماعی منفعل ، مجرد و ساکن سوئد!
موهایم را دم گوشی میبندم مثل 16 ساله ها، لباس میپوشم مثل 18 ساله ها، و رفتارم هم شبیه خودم هست جوانانه، خیره سر گاهی، بی خیال، یلخی و گاهی هم متشخص!
چقدر متفاوت نه؟ دور از همه خواسته ها و آرزوهایم برای سن زیبایی که منتظرش بودم! اما نه به این تلخی هم نیست. تمام این اتفاقات برای این است که من خواستم که از صفر شروع کنم، که بریدم از زندگی نرمال و روتینی که شاید اگر میماندم همیشه همان طور یکنواخت بود ، به امید و آرزوی روزگاری بهتر با آینده ای امن تر! اما یادم نبود که برای رسیدن به این آینده امن باید خیلی تلاش کرد، باید کلی سختی کشید، سنگ از سر راه برداشت و تاول پا زد تا رسید به آن قله ای که باید !

اما باید اعتراف کنم رسیدن به سی سالگی از یک منظر دیگر هم برام هیجان انگیز بود.. همیشه شنیده بودم اوج چل چلی یک زن سی سالگی است. میخواستم برسم به این سی که ببینم این چل چلی چیست! و حالا فهمیدم، من در سی سالگی گاهی ناخن بلند میکنم و لاک میزنم، گاهی دلبری میکنم که هرکسی نمیبیند، گاهی رژ لب قرمز میزنم، گاهی زیاد زن میشوم و گاهی………

من رسیدم به این سی… و حالا این منم» زن سی ساله»
زن سی ساله ای که فلسفه زندگیش را داشت فراموش میکرد اما میخواهد دوباره به یاد بیاورد که باید از لحظه لحظه زندگی لذت برد و برای لحظه لحظه اش برنامه داشت و تلاش کرد برای رسیدن به هدفهای کوچک و بزرگ حتی به نظر دور از دسترس و به نظر سخت. اگر من سی ساله شدم و به نظرخودم درجا زدم نه فقط کم کاریهای شخصی  و جابجایی بود که تاثیرات شرایط جایی بود که زاده شدم و شد جبر جغرافیایی ام! اما من این دور تسلسل تاثیرات منفی جبر حغرافیایی را یک روزی در همین سی سالگی میشکنم و پله های رشد و ترقی رو دوباره طی میکنم. و میدانم در سی سالگی آغاز دوباره ای خواهم کرد.
انتهای شب 18 بهمن و اغاز بامداد 19 بهمن 1390
اوپسالا

 

 

سرودی برای انسان نیک 2012/02/04

امروز با دوستان دور هم جمع شدیم که یک فیلم ببینیم. عنوان فیلم «زندگی دیگران» بود. برنده اسکار بهترین فیلم خارجی سال 2007.
فیلم روایت یک بازجو در سالهای اخر حکومت کمونیستی المان شرقی است. بازجویی که به کارش تسلط دارد و ماموریتش این است که نویسنده ای که بهش مشکوک شده اند را زیر نظر داشته باشد . «تغییر آدمها» تم اصلی داستان بود. که مهمترین و اصلی ترین آنها تغییر شخصیت بازجو از کسی که با بازجویی های سخت در نهایت از افراد اعتراف میگرفت به فردی که برای نجات یک فرد با مخالفین حاکمیت همدستی میکند بود. اما در این میان افراد دیگری هم تغییر میکنند من جمله خود نویسنده ای که تحت نظر است.
نویسنده یک انسان ایده ال گراست. انسانی که به خوب بودن انسانها و تغییر انسانها باور دارد و آن را در نوشته هایش و نمایشهایش نشان میدهد. در عین حال فردی محافظه کار است و سعی میکند کاری به کار حاکمیت کمونیستی نداشته باشد به نوعی به اعتقاد سوسیالیستی اش باور دارد و در ضمن هنرش برایش مهمتر است پس لازم است که محافظه کار باشد تا بتواند به کارش ادامه بدهد. با مرگ دوست نزدیکش که کارگردان معروفی بود و بخاطر صحبتهایش در لیست سیاه قرار گرفته بود و اجازه کار نداشت تلنگری به نویسنده وارد میشود. بعد از خودکشی دوستش بود که نویسنده از مخافطه کاری به در میاید و مقاله ای درباره حقیقت آلمان شرقی و خودکشی هنرمندان که آمارش جایی ثبت یا نشر نمیشود مینویسد که دنیای غرب را خبر دار کند. بازجو که شخصیت اصلی داستان است فردی خشک و سخت گیر است و به معنای وقعی کلمه یک امنیتی، با تمام تصوراتی که از امینیتی ها در ذهنمان داریم، زندگی خشک و مقرراتی، بدون احساس، تنها و سرد، که تمام غرایز را بر خودشان سرکوب کرده اند. بازجو در ابتدای فیلم از شخصی با بازجویی های بی وقفه اعتراف میگرد و در کلاس درس در اعتراض دانشجویی که این طور بازجویی غیر انسانی است اعتقاد دارد که شخص بی گناه در پی بازجویی ها خشمگین میشود اما شخص گناهکار آرام میشود و در نهایت میشکند. این درحالیست که میدانیم گاهی انسانها در برابر شکنجه و بازجوییها ناچار به اعتراف میشوند اعترافی که واقعیت ندارد. بازجوی داستان از صبح تا شب با نویسنده و معشوقه اش به طور پنهانی زندگی میکند، از صدای عشق بازییشان به عمق رابطه عاشقانه شان پی میبرد،صدایشان را مداوم میشنود و مکالماتشان را، با روحیاتشان آشنا میشود، جای جای خانه شان را میشناسد و … به مرور زمان بازجو از آن شخصیت خشک به در میاید، بازجویی که به دنبال کشف خلافی در زندگی نویسنده است بخاطر حس نزدیکی که با آنها پیدا میکند کم کم در موقعیتهای مختلف به جای گزارش دادن گزارشی جعلی میدهد و به نویسنده و یارانش کمک میکند تا مقاله شان را بنویسند و برای مجله ای در غرب بفرستند. حتی تا اخرین لحظه ماموریتش او به جای اینکه در خدمت سازمان امنیت باشد به نویسنده کمک میکند تا از ظن به دور باشد و بی گناه جلوه کند. بعد از فروپاشی کمونیسم در آلمان شرقی نویسنده میفهمد که تمام زمانی که فکر میکرده تحت کنترل نبوده کاملا تحت کنترل بوده و با پیگیری متوجه می شود که بازجو به او کمک کرده پس برای تشکر از او دوباره دست به قلم می شود و کتابی مینوسید «سرودی برای انسان نیک»
همانطور که در ابتدا نوشتم موضوع اصلی فیلم تغییر انسانها و همینطور انسان خوب بودن است. انسانها همه خوبند و بدیشان وابسته به شرایطی هست که در آن وجود دارند، بازجوی خشک و بی احساس و بی مروت ابتدای داستان انقدر هر روز برخلاف همیشه حرفهای عاشقانه شنیده، جمله های هنرمندانه شنیده و زندگی ساده یک هنرمند متعهد به هنرش را دیده که کم کم آن روی خوب بودنش دوباره جلوه گر شده تا جایی که حتی موقعیت خودش را به خطر می اندازد که به انسانی نیک کمک کرده باشد. همینطور انسانها تابع شرایط تغییر میکنند، انسان محافظه کار بلاخره زمانی میرسد که دست از محافظه کاری بر میدارد ، انسان خشن تحت شرایط ومحیط میتواند تبدیل به انسانی مهربان و لطیف شود. پس میشود انسان بود، تغییر کرد و چه بهتر که این تغییر در مسیر نیک بودن باشد! و البته برخی انسانها هم دیگر شالوده شان ریخته شده و تغییر نمیکنند، مثلا شخصیت وزیر که همان است که بود یا معشوقه نویسنده که شخصیت ضعیفی داشته و اوایل برخلاف میلش اما بخاطر ضعفش ناچار به رابطه با وزیر میشود و زمانی هم که تغییر میکند و اعتماد به نفس میابد با کوچکترین فشاری درهم میشکند و ضعفش تا جایی نمایان می شود که حتی کسی را که عاشقانه دوست دارد لو میدهد و در نهایت هم جانش را از دست میدهد.

این فیلم را پیشنهاد میکنم ببینید با حال وهوای این روزهای ایران نزدیکی دارد، وشاید روزی برسد که بازجوهای سنگدل بی مروت زندانهای اوین به خود بیایند و تغییر کنند. شاید اگر آنها هم هر روز به جای شنیدن نطق های دیکتاتور و شستشوی مغزی با فتواهای احمقانه یک ماه با یک هنرمند، شاعر، و یا حتی یک انسان معمولی زندگی کنند لوح سفید انسانیتشان دوباره نمایان شود. و البته نباید از روشنفکر ها و هنرمندها غافل بود که به شدت اعتقاد دارم هنر و ظرافتش میتواند به آزادی کمک شایانی بکند.

 

آرزوی قضاوت نشدن! 2012/02/01

گهگداری با دوستان دور هم جمع میشویم و موضوعی که دغدغه ذهن ما شده ، مخصوصا حالا که فضای متفاوتی را تجربه میکنیم، به بحث میگذاریم و خب شاید نتیجه خاصی از درونش درنیاید اما لابلای صحبتها و نظرهای موافق و مخالف حتما نکته جدیدی یاد میگیریم و با همین روش هم اندکی مدیریت یک جلسه، تحمل عقیده مخالف، صحبت کردن ،نظر دادن و … را تمرین میکنیم. دو سه هفته پیش بود که در انتهای صحبتهایمان که برخی از ما اعتقاد داشتیم محیط تاثیر بسیاری در رفتار و پرورش آدمها دارد یکی از دوستان پرسید «مهمترین چیزی که اینجا روتون تاثیر گذاشته چی بود؟» و تقریبا بیشتر افراد به یک نکته اشاره کردند: «عدم قضاوت کردن و قضاوت شدن» برخی به تفصیل درباره اش صحبت کردند و برخی فقط به همین بسنده کردند که «خوبیه ادمهای اینجا اینه که قضاوتت نمیکنن، اگه حتی تو ذهنشون قضاوتت کنن به دیگری انتقال نمیدن»
برای من بسیار جالب بود که این «قضاوت کردن» چقدر دغدغه مهمی بوده که عدم وجودش در فضای جدیدی که زندگی میکنیم تا این حد خودش را نشان داده که تقریبا شده یکی از تاثیر گذارترین مسئله برای خیلی از ما ایرانی ها حتی مهمتر از حق و کرامت انسانی که اینجا داریم. ما نه تنها از اینکه قضاوت نمیشویم لدت میبریم که از این آدمها داریم یاد میگیریم که قضاوت نکنیم. وقتی شخصیت افراد حاضر در جمع را در نظر میارم با شناختی که از آنها دارم میبینم تقریبا بیشترشان اهل قضاوت کردن نیستند یا سعی میکنند کمتر وارد این بازی بشوند. حالا یا این خاصیت را از ایران داشته اند یا در اینجا یاد گرفته اند مهم نیست مسئله اینه که این «قضاوت شدن» درد بزرگی برایشان بوده.
دیروز هم دیدم دوست عزیزی به فریاد امده و بر روی دیوار فیس بوکش خطابه ای بلند بالا نوشته که شاکی از دست قضاوتها و دخالتهای افراد در زندگیش بوده، ناخوداگاه یاد روزهای خودم در ایران افتادم، روزهایی که از این قضاوتها بهم میریختم و البته سعی میکردم یک تنه در برابر بسیاری بایستم، با همه اینها برای رهایی از قضاوت نشدن از جامعه فاصله گرفته بودم و پناه برده بودم به وبلاگ و دنیای مجازی،با آمدن فیس بوک دلم خوش بود میشود هرچه میخواهی بنویسی، بگذاری، شیر کنی و در امان باشی از قضاوت آدمها. و بعد یاد همان روز جلسه افتادم، برای من در محیط جدید قضاوت نکردن اتفاق نیفتاده بود. اتفاقا برعکس، من از فضای ایران پرتاب شده بودم به ایرانی کوچکتر ، مملو از قضاوتهای پوچ و بی اساس برای رفتارهایم، سبک زندگیم، نوع لباس پوشیدنم، آرایش نکردنم، دوستهایم و … به این فکر کردم که تمام یکسال و نیم اخیر به اندازه تمام 28 سالی که در ایران مراعات نمیکردم و ترسی از قضاوت دیگران نداشتم اینجا مراعات کردم و دائم دلم لرزید که این کار را بکنم فلانی چه برداشتی میکند، انطور زندگی کنم فلانی چه میگوید؟ لباس چه بپوشم که فلانی گیر ندهد؟ کیف چه بردارم که فلان حرف را نزنند، با کی بروم با کی بیایم؟و … حتی دیگر دنیای مجازی محل امن و آرامش نبود، حالا باید بیشتر مراعات کرد باید موقع نوشتن، عکس گذاشتن، دوست پیدا کردن، اهنگ شیر کردن مواظب بود تا » آتو» دست آدمها ندهی که قضاوتت کنند و حرف پشت سرت در بیاورند.

راستی مردم این سرزمین با تاریخ کمشان چطور آموخته اند که کاری به دیگران نداشته باشند و کسی را قضاوت نکنند و بر جای حق ننشینند و فرد را فاقد شخصیت و فهم و شعور ندانند و نگویند» ما برای صلاح خودت میگیم» و مردم سرزمین من با آن قدمت تاریخی و تمام منم منم داشتنهایش هنوز نیاموخته اند که برای دیگری تصمیم گیری نکنند، داستان سرایی نکنند، رفتارهایش را قضاوت نکنند، از ظاهر شخصی برایش نسخه نپیچند و …!
نمیدانم چرا مردم سرزمینم یاد نمیگیرند که هرکس را انطور که هست پذیرا باشند نه آنطور که میخواهند؟چرا یاد نمیگیرند که اگر از نظر آنها کسی کارش، روشش، زندگیش با آنها فرق دارد به جای اینکه داستان سرایی کنند و با استفاده از تجربیات و اتفاقهای مشابه شخص را قضاوت کنند سرشان به کار خودشان باشد و به زندگی خودشان ادامه بدهند؟
راستی این رفتار زشت و ناپسند تا کی قرار است در جامعه ایرانی وجود داشته باشد که «قضاوت نشدن» بشود آرزوی آدمها؟

حالا من میخواهم دوباره شروع کنم ، از خودم! نترسم از قضاوتها و زندگی خودم را داشته باشم، سعی کنم فردی را قضاوت نکنم و هروقت هم به دهنم چیزی خطور کرد فقط بگذارم خودم را جای آن فرد که چقدر از قضاوت شدن درد خواهد کشید و انقدر تمرین کنم تا یاد بگیرم قضاوت نکنم و اجازه ندهم کسی قضاوتم کند و برایم خط ومشی تعیین کند حتی برای «صلاح» خودم! امیدوارم تو هم شروع کنی، از همین حالا، و تو، و تو و تو….آنوقت شاید روزی فرزندانمان حتی ندانند قضاوت کردن دیگران یعنی چه، و لذت ببرند از بودن در اجتماع ایرانی که پذیرای هر فردی است هرجور که دوست دارد باشد نه آنجور که جامعه میخواهد!

 

والدین ناخواسته مستبد 2012/01/20

دسته‌بندی شده در: اجتماعی — مرمر @ 2:47 ب.ظ.
Tags:

دوستی نوشته بود «بهزاد فراهانی را الان که می بینم یادم می رود که روزگاری چهره ای شاخص در تئاتر ایران بوده و او را متعلق به اکثریت پدران مستبد و دیکتاتور مآب ِ این سرزمین می دانم.»

کمی بی انصافی بود شاید، باید جای بهزاد فراهانی بود و نظر داد، باید بود در فضای ایران و فشارهایی که حاکمیت میتواند روی آدمها بگذارد و قضاوتی اینچنین کرد. اما در پس مصاحبه او و همسرش چیزی نهفته بود که ذهنم را قلقلک داد. با تمام اینکه سعی کردم جای آنها باشم، سعی کردم پدرم را بگذارم جای او و فکر کنم اگر روزی کاری کنم خلاف عرف طبیعی جامعه ،که در حد خودم کم هم نبوده، پدر من چه عکس العملی نشان خواهد داد، اما دیدم هرچقدردرک کنم این ذهن قلقلک خورده آرام نمیگیرد. در متن مصاحبه اصرار مادر و پدر گلشیفته این بود که اگر دختر ماست اهل این حرفها نیست، دختر من این کار را نمیکند، دختر من اهل خود فروشی نیست و …
این حرفها خیلی زیاد احتمال دارد که در اثر تهدید یا فشار عرف جامعه گفته شده باشد، اما باور کنید یک استبدادی در پدر مادرهای ایرانی هست که شاید از محبت زیادشان باشد. از همان خاص بودنشان. اگر بخواهم یک چیزی را واقعا به ایرانی نسبت بدهم و بگویم خاص است همین پدرو مادرهایمان هستند. پدران و مادرانی که از جان مایه میگذارند ولی همیشه خود را مالک فرزند میدانند! پدران و مادرانی که خیلی خاصند، خیلی مهربانند، خیلی فداکارند، خیلی از جان گذشته هستند اما «ناخواسته» دیکتاتور هم هستند. حتی در درجه های کم!
بی پرده بگویم مادرها و پدرها فکر میکنند تربیتشان صحیح است و هرچیزی به فرزندشان اموخته اند درست است و انتظار دارند تا اخر عمر آن فرزند طبق همان چیزی که تربیت صحیح نامیده میشود رفتار کند، اگر مطابق آن باشد به فرزندشان افتخار میکنند و همه جا میگویند «دختر من، پسر من….» اما اگر مطابق آن نباشد یا انکار میکنند که آن رفتار از فرزندشان سر زده، یا اگر راه برای انکار باز نباشد عواقبی چون طرد شدن فرزند از خانواده، دلخوری و قهر و یا سرخوردگی خانواده در جامعه برای رفتار فرزنداشان به وجود میاید که حتی تا انزوای ان خانواده هم پیش میرود. مثلا در یک خانواده مذهبی فرزندی خودش با مطالعه، با تجربه کسب کردن با هزار چیز دیگر که لازمه تکامل فکری هست و در سن عقل تصمیم بگیرد حجاب از سر بردارد یا بی دین شود و بالعکس، در شدیدترین برخورد دیگر فرزند آن خانواده محسوب نمیشود و در بهترین حالت با بخشش پدر و مادر روبه رو میشود اما «دلشان را بد شکسته است» . یا اگر در خانواده ای فرزندی تابو شکن باشد و رفتارهای هنجار شکن داشته باشد باعث سرشکستگی خانواده محسوب میشود یا حتی اگر فرزندی ازدواجی مخالف معیار های خانواده داشته باشد چه خوش بخت باشد چه بد بخت، همیشه باید فرزند خطاکار به حساب بیاید چرا که دل پدر و مادرش را شکسته هرچند آنها با بزرگواری بخشیده اند! متاسفانه در جامعه ما گاهی بین یک فرزند که به انحراف کشیده شده و مثلا معتاد است (هرچند اعتیاد هم بحث خودش را دارد) با فرزندی که عقایدی متفاوت از عقاید جامعه دارد تفاوتی وجود ندارد . از منظر عرف جامعه که بر والدین هم تاثیر میگذارد ،هر دو با آبروی خانواده بازی کرده اند!
تقریبا در ذهن پدران و مادران، «ناخواسته» چیزی به نام تکامل فکری و شخصیتی برای فرزند معنا ندارد، پدران و مادران فکر میکنند اگر فرزندشان در مسیر زندگی تغییری نکند و راهی شبیه آنها برود و یا همان مسیری که برایش پیش بینی شده را کم و بیش طی کند یعنی فرزند «نیک و صالح» و اگر در مسیر زندگی به حقایقی متفاوت از آموزه هایش برسد و راهی غیر از راه پیش بینی شده را برود میشود «خیره سر». انگار پدرها و مادرها نمیخواهند باور کنند فرزندانشان فقط فرزندشان هستند لزومی ندارد مقلد راه و روش آنها باشند یا مطابق میل آنها زندگی کنند چرا که نوع فکرشان میتواند متفاوت باشد . جمله معروف » تو 50 ساله هم بشی برای من همون بچه دو ساله ای» با اینکه از اعماق وجود یک پدر و مادر بیرون میاید و نشانگر اوج عشق و محبت و فداکاری آنهاست اما در پس آن مفهوم عدم باور فهم وشعور یک انسان را دارد. یعنی پدر ها و مادرها باور ندارند که یک شخص میتواند استقلال پیدا کند و فکری از آن خود، سبک زندگی از آن خود و مشی و روش خودش را داشته باشد و کماکان کودکی دوساله است که باید راهش برد! معمولا توجیه پدرها و مادرها برای این دیکتاتوری ناخواسته این است که » پدر و مادر صلاح بچه اش رو میخواد» در جایگاه آنها بنشینی درست میگویند اما گاهی این صلاح خواستن منجر میشود به نابودی تدریجی فرزندی که پیروی کرده و یا از همگسیختن خانواده ای که فرزندش تخطی کرده ! وقتی پدر و مادری دائم تاکید میکنند فرزند من چنین کار را میکند یا نمیکند و استنباطشان هم این است که » من تربیتش کرده ام» یعنی آنها تصور اینکه فرزندشان میتواند خودش راهی انتخاب کند و مسئول انتخابش هست را ندارند و باور دارند که طبق قاعده و قانون فرزند فقط راهی را میرود که آنها به او یاد داده اند.
کاری به گلشیفته و پدر و مادرش ندارم اما این خاصیت استبدادی ، این کودک دیدن فرزند در هر شرایطی، این خط و مشی تعیین شده برای فرزند و دلشکستگیهایی که به واسطه خروج فرزند از آن خط و مشی به وجود میاید همه و همه در وجود بیشتر پدرها و مادرهای ایرانی هست. (شاید هم برخی غربیها و شرقیها) در واقع پدرها و مادرها گناهی ندارند این شرایط جامعه و فرهنگ و عرف است که این استبداد را پرورش میدهد. شاید برای همین بتوانم حرف دوستم را تایید کنم و بنویسم «پدران و مادران ما متعق به اکثریت پدران و مادران مستبد و دیکتاتور ماب هستند»!

 

«ایرانی» تافته جدا بافته 2012/01/19

ضرب المثلها بی دلیل به وجود نمیان، برای ما ایرانیها وقتی در حسرت چیزی هستیم «مرغ همسایه غازه» وقتی اون غازه میاد تو خونمون «مرگ خوبه واسه همسایه» خیلی از مردم ایران خودشون بهترین مبارزها با «تهاجم فرهنگی» هستند و در این زمینه دست جمهوری اسلامی رو هم از پشت بستند! پس اینجا هم باید گفت» از ماست که بر ماست» و در کل «ایرانی» اصلا «تافته جدا بافته است» برای اینکه تازه دارم میفهمم اصلا «زن ایرانی» یه چیز دیگه است. آسمون سوراخ شده این «زن ایرانی» افتاده زمین و باید کلا با همه فرق کنه، یعنی تا وقتی که داره تقلید میکنه نه ها! ادای مدلهای فشن تی وی رو هم در میاره نه ها!! درست وقتی که یکی میاد و بدون تقلید یه کاری میکنه همه یادشون میفته » زن ایرانی» نجیب؟!با حیا؟! است و کلا «زن ایرانی» اصلا دوست نداره بدن لختش و نشون بده؟!!( اصلا هم عکسهای پروفایل خیلی از زنها که با لباسهای دکلته عکس میذارن و هر چی لباس باز تر باشه لایک بیشتری هم میخوره همش از حیاشونه)  اصلا هم نمیخواد شبیه هنرپیشه های خارجی باشه ( این همه عکاسی تو ایران چند ساله کارشون رونق گرفته برای عکسهای پرتره ای که میگیرن و توشون از جنیفر لوپز تا بیرتنی اسپیرز و بعضی موقع ها لیدی گاگای محجوب الگو برداری میشه حساب نیست) اصلا هم ما زنی که بخواد مانکن باشه، بخواد عکسهای نیم برهنه داشته باشه، بخواد    اختیار بدنش با خودش باشه هم نداریم. اصلا انقد زن ایرانی حیا داره که من فقط نمیدونم این حیا تو خود ایران و خیابونهای ونک به بالای تهران کجا رفته؟ تو مهمونیها و عروسیها کجا رفته؟ تو فضای اینترنت کجا رفته؟!

بنده به این نتیجه رسیدم اگه دماغت و عمل کنی ، موهاتو بور کنی، سیصد کیلو آرایش بریزی رو سر و صورتت، پروتزهای مختلف کار بذاری ، لباس تنگ بپوشی وسوتینی ببندی که سینه ات رو برجسته تر نشون بده، موقع راه رفتن چرخش باسنت رو متناسب کنی که همه ببینن، حیای زن ایرانیه، اما اگه یه زن ایرانی تو ینگ دنیا بدون آرایش، بدون اینکه ادا در بیاره لباس باز بپوشه، عکس نیم برهنه از خودش بذاره واقعا آبروی ایران رو برده! آبروی ایران که با شعور کم و مغز خالی بسیاری زنها و دخترهای ایران که تفکرشون از پروتز سینه و ابروی نازک و موی بور و شوهر کردن اونور تر نیست، نمیره با عکس نیم برهنه یک هنرمند، که توی کارش سواد داره، تجربه زندگی در فضای آزاد رو داره، میره!

مرد ایرانی هم صلا عاشق حیای زن ایرانیه، فقط من نمیدونم چرا اگه یه دختر با حجاب ادش کنه تو فیس بوک محلش نمیذاره اما همچین که دختره موهاش بور باشه، لباش قلمبه، فورا ادش میکنه، عکسش اگه با لباس باز باشه میگه وای چه خانم زیبایی، اگه با بلوز شلوار باشه اصلا محل هم نمیذاره، اگه دوست دخترش بگه من نمیتونم سکس داشته باشم میگه اه برو گمشو امّل! وقتی هم سکس داره یادش میفته این دختر نجیب نیست! تا دیروز عاشق چشم و ابروی گلشیفته بوده و منتظر بوده یه فیلم بازی کنه که توش صحنه سکسی داشته باشه و این تصور فانتزی از بدنش رو ببینه چقدر با واقعیت جور بوده، اما وقتی عکس هنریش میاد بیرون واژه بی معنی و بی مفهوم «غیرت» میزنه بالا و میگه «نجابت زن ایرانی کجا رفت؟!»

البته این داستان سر دراز داره فقط در مورد زن ایرانی نیست، کلا هرچیزی که اون درخت پوسیده فرهنگ رو تکون میده «تفاوت ایرانی بودن» خودش رو نشون میده. در صحبتی که با آرشام پارسی داشتم، خاطره ای نقل میکرد از یک برنامه خیابانی دگرباشان در کانادا تعریف میکرد که دو تا خانوم ایرانی وایساده بودن و به این راهپیمایی همجنس بازها که از ملیتهای مختلف بود نگاه میکردن و دست میزدن و هورا میکشیدن و تشویق و اینا … آرشام هم در حال پخش تراکت های مربوط به ایرانیان بود خانمها رو بهش میگن ای آقا آبروی ما رو نبر، ایرانی که هم جنس باز نمیشه؟! و …………….. همینطوره وقتی پای اعتقادات مذهبی میاد وسط، و هزار چیز دیگه که در دنیای مدرن حل شده و ما با همه ادعای مدرن شدنمون ،آرزوی سفر به اروپا و زندگی در کانادا و امریکا و این همه مهاجر داشتنمون در کشورهای مدرن، هنوز فکرمون رو مدرن نکردیم .

 آره عزیزان، به خیال خودتون مایی که اعتراض میکنیم به اون فرهنگ، و دفاع میکنیم از هرچیزی که شما فکر میکنید بده، از اونور بوم افتادیم، ما خودمون رو گم کردیم، ما غربزده شدیم و … من و کسایی مثل من ترجیح میدیم همه این برچسبها بهمون بخوره چون ما باور داریم زن ایرانی هیچ فرقی با زن جای دیگه نداره و اگه برابری داشته باشه میتونه هرجور دوست داره زندگی کنه، برای اینکه برهنگی رو برای هیچ انسانی بد نمیدونیم برای اینکه برهنگی هیچوقت دائمی نیست، برای یک موقعیت، یک فضای خاص، یک هنر، یک حرفه و … به وجود میاد برای اینکه باور داریم ایرانی ها همجنس باز، همجنس گرا، دگر جنس گرا، دو جنس گرا و .. هستن چون ایرانی ها هم انسانند، چون باور داریم ایرانی ها میتونن بی دین، با دین، بی حجاب با حجاب، با روابط جنسی محدود، با روابط جنسی نامحدود، هنرمند، بی هنر و … باشند چون اونها هم یکی هستن مثل بقیه مردم دنیا!

 

حرفه یک هنرمند 2012/01/18

دیروز در جایی بودم که پر از عکسهایی بود که قوانین تبعیض امیز را به چالش میکشید،،(نژاد پرستی، فاصله طبقاتی، تبعیضات جنسیتی، دینی و…) مثلا نیم تنه یک سفید پوست، به جز دستهایش را به رنگ سیاه در اورده بود و همینطور یک سیاه پوست را به رنگ سفید کرده بود و بعد زیرش نوشته بود» قضاوت بر اساس نژاد» و … در بین 10 عکسی که انجا بود عکسی بود که دو مرد یکی با لباس پادشاهی و بدنی پر از تاتوی رنگی، و دیگری مردی فقط با تاج و بدنی عریانِ عریان را نشان میداد و زیرش نوشته بود» و پسر وارث تاج و تخت بود» . وقتی تصویر را دیدم و مرد عریان را ،یک لحظه در ذهنم خاطرات بحثهای دو ماه پیش درباره عریانی بوجود آمد و باز به این نتیجه رسیدم عریانی برای اینها چقدر طبیعی است. مطمئنا این مرد هر روز در شهر عریان نمیچرخد و مطمئنا اشنایان ودوستانش هم این عکس را دیده اند اما این قسمتی از کار او بود پس باید برهنه جلوی دوربین بایستد و عکس بگیرد. وهدفش نه نشان دادن بدن عریانش که نشان دادن مفهومی است. من هم بیشتر از اینکه بخواهم فکر کنم این مرد برای چه عکسش لخت است ویا به اندام برهنه اش نگاه کنم داشتم به مفهوم عکس و جمله زیرش توجه میکردم که مطمئنم بی تاثیر از بودن در محیطی متفاوت از محیط سابقم نیست. نمیدانستم به چشم به هم زدنی موضوعی جنجالی این بار برای زنی از سرزمین مادریم رخ میدهد. شب عکسی از گلشیفته فراهانی نیمه برهنه ، کاملا هنری(این را از ژست خاصی که گرفته میشود فهمید) در فیس بوک پخش شد، برخی صفحات مرتبط با حقوق زنان بحث «مالیکت بدن» را برای این عکس مطرح کردند، برخی کامنت گذارها آن را شجاعت دیدند، برخی بی جنبگی زندگی در غرب، برخی بی حیایی و بی اخلاقی، برخی بی مسئولیتی و ….

تقریبا کمتر کسی حاضر بود با دقت به قضیه نگاه کند، عکس مربوط به گالری جواهری در فرانسه است به نام «”Chaumet” و هفت هنرپیشه جوان و کاندیدای جایزه برای نقشی که در فیلم داشتند، زن و مرد، قطعه ای از جواهر این گالری را پوشیده اند و به مقتضای حرفه و شغلشان عکس گرفته اند و به نوعی در تبلیغ آن قطعه شرکت کرده اند. گلشیفته فراهانی، هنرپیشه مستقل ایرانی، از این مجموعه حلقه ای بر دست داشت. در فضای هنر و مدلینگ و شناختن گالریها و .. باشید میفهمید که گلشیفته خیلی سریع به درجه ای از اعتبار در سینمای اروپا رسیده که میتواند در عکسهای تبلیغاتی گالری معروفی شرکت کند و این خودش نوعی افتخار است. اما مشکل این است که فضای ما فضای ایران است هرجای دنیا باشیم فرهنگی عجیب با خودمان حمل میکنیم و هر چیز را به هر چیز نسبت میدهیم، اگر این زن ایرانی بود هنرپیشه بود اما اسمش به جای گلشیفته فراهانی ،مریم عباسی بود و ما نمیشناختیم و در ایران سابقه هنری نداشت شاید نه تنها ناراحت نمیشدیم کف و دست هم میزدیم که ، به به! یک ایرانی معرف قطعه ای از جواهر یک گالری معروف شده! اما اشکال کار اینجا بود، گلشیفته فراهانی را میشناسیم، و وقتی میشناسیم و چون ایرانی است پا به پای چیزی که سی سال حاکمیت و صدها سال مذهبی آشفته به ذهن ما فرو کرده عریانی اش را بی حیایی، بی شرمی، بی اخلاقی، بی جنبگی ، برازنده زن ایرانی نبودن، برداشت میکنیم!

نا خوداگاه یاد روزی افتادم که شهره آغداشلو به واسطه نقشش در فیلم خانه ای از شن وماه برنده جایزه گلدن گلوب و کاندیدای جایزه اسکار شده بود، اگر اشتباه نکنم در مصاحبه اش با رادیو فردا بود که کسی تماس گرفت و به او برای صحنه سکس ایراد گرفت و گفت برازنده زن ایرانی نیست، و یا مصاحبه علیرضا امیر قاسمی و با سپیده -خواننده ای که عکسهایش و لباسهایش از چیزی که در ذهن مردم از خواننده زن ایرانی شکل گرفته فراتر رفته- و سوالش که چرا عکسهایت سکسی هستند؟ پاسخ این دو را با جزییات به یاد ندارم اما مفهومشان یکی بود» این جزیی از زندگی حرفه ای من است و قسمتی از شغل و هنر من»

من نمیدانم این بی حیایی شامل حال وزنه برداران و کشتی گیران هم میشود که لباسی که برای ورزش میپوشند مثلثی از اندام تناسلیشان را برجسته نشان میدهد ؟ یا آن بی حیایی نیست و چون لباس کارشان هست ایرادی ندارد؟! ایراد به گلشیفته گرفتن درست مثل این است که به یک پزشک زن که چادری است وقتی وارد اتاق عمل میشود و گان میپوشد بگوییم چرا این را پوشیدی و چادر نداری! ایراد به گلشیفته فراهانی درست مثل این میماند که به یک مهندس پر اعتبار بگوییم فقط کار نظارت را داشته باشد و باقی کارها ، از محاسبات و نقشه کشی ها و اجرا و … را به دست افراد ناشی بسپارد!

هرگزچنین جنجالی برای زنان هنرپیشه خارجی یا خواننده ها به پا نمی شود، مردم اینجا به آن حد از «شعور و درک و فهم» رسیده اند که بین شغل و حرفه و شخصیت و رفتار یک فرد تفاوت قائل بشوند ، عکسهایی که برای جایی ، به عنوان مدل گالری، طراحی لباس، مواد آرایشی و … گرفته شوند طبیعی است اما همین هنرپیشه ها و هنزمندها اگرکسی از انها در حیطه خصوصیشان عکس بگیرد وپخش کند حتما شکایت میکنند. و برایم جالب است که چرا نمیتواینم بفهمیم یک زن ایرانی هم میتواند در عرصه هنر همان آزادی را داشته باشد که دیگر زنها و همکارانش دارند!

ارتباط دادن این عکس را به حقوق زنان و مالکیت بر بدن و .. هم درک نمیکنم! باز میگویم این زن هنرپیشه است، و در عالم هنرپیشگی آن هم از نوع حرفه ای، و در سینمای اروپا، داشتن عکس ، بازی در فیلم و صحنه هایی که لازمه برهنگی است عادی و جزیی از حرفه و شغل شخص است، من حتی نه تنها این عکس را مرتبط با حقوق زن نمیدانم بلکه میتوانم رادیکالی به آن نگاه کنم و بگویم این عکس و عکسهای دیگر هنرپیشگان زن «استفاده ابزاری از زن» است و یکی از مواردی که فعالان حقوق زنان در سراسر دنیا با آن مبارزه میکنند (البته چون در این مجوعه مرد ها هم بودند نمیشود به این مسئله خیلی تکیه کرد).

و اما از همه اینها بالاتر ارتباط دادن با سیاست است که مردم سیاست زده ما را رها کنی از هر چیزی مسئله ای سیاسی میسازند! گلشیفته فراهانی مثل بسیاری هنرمندان ، سینماگران، سیاستمداران، مردم عادی و …. خود را حامی جنبش آزادیخواهانه مردم معرفی کرد و در این راه هم قدمهای مثبتی برداشت، همین چند روز پیش ترانه ای زیبا از این هنرمند و صدای دلنشینش در راستای جنبشی که از جنبش ایستاده در فیس بوک پخش شد، اما این به آن معنا نیست که یک فرد باید تمام زندگیش، روشش و کارش را بر اساس شرایط کشوری که زندگی نمیکند در بیاورد تا مبادا ساز مخالفی شود! کدام یک از ما همان کارهایی را در که در زندگی روزمره ایرانمان داشتیم اینجا هم داریم که از یک هنرمند که زندگیش وابسته به حرفه اش است و حرفه اش ایجاب میکند که نقشهایی بپذیرد که در سینمای ایران نداشته، عکسهایی بگیرد که در سینمای ایران نمیتوانسته و … انتظار داریم تمام مدت خود را هماهنگ با سیاستهای نادرست ایران کند؟ اگر که گلشیفته و امثالهم از سینمای ایران راضی بودند که پناه نمیبردند به جایی دیگر و هنرشان را در همان کشور ادامه میدادند . اینکه بخواهیم مقایسه کنیم که پس بقیه چطور کار میکنند؟ درست مثل این است که بگوییم کسانی که به صورت دانشجویی، پناهجویی، مهاجرت و … از ایران به شکل نارضایتی بیرون آمدند باز باید همانطور زندگی کنند که در ایران بود چون بقیه دارند آنجا تحمل میکنند! ما خودمان درس میخوانیم، کار میکنیم، تعطیلات اخر هفته مشروب میخوریم، دیسکو میرویم، بار میرویم، میگوییم ، میخندیم و شب خانه که رسیدیم اخبار میخوانیم دپرس میشویم کمی با استاتوسهایمان جنبش را جان میدهیم و بعد میخوابیم وفردا زندگی خودمان را در این فضا دنبال میکنیم، نه در فضایی که جوان همسن و سالمان در ایران با محدودیتها دنبال میکند، با استرس اوضاع بد اقتصادی، با استرس گشت ارشاد، با استرس حبس و بازداشت و …! اما ادعا داریم که تلاشمان را میکنیم، پس چطور این حق را از کسی دیگر میگیریم و انتظار داریم دو رو زندگی کند؟ تا کی میخواهیم این فرهنگ تظاهر را با خودمان داشته باشیم و جایی خودمان را به یک شکل در بیاوریم و جایی دیگر به شکل دیگر و کسی که این طور نیست را هم تخطئه کنیم که «حالا وقتش نبود» ! خدا نیامرزد آن کسی که «حالا وقتش نیست» را در زبان سیاسی ما وارد کرد! که تا چیزی می شود میگویند» الان وقتش نیست» پس وقتش کی است؟!
اینکه بیاییم بگوییم گلشیفته نماینده سنینمای ایران بود حرفی نادرست است. گلشیفته در فیلم » The Bodies of Lie» از سینمای ایران بود، طبق قوانین و عرف ایران و یک زن مسلمان! قرار داد بست، که شرطش داشتن حجاب در حین فیلمبرداری و حذف صحنه هایی که با عرف سینمای ایران سازگار نیست بود. پس در زمان خودش رعایت حال ایران و سینمای ایران را کرده بود، اما حالا گلشیفته از سینمای ایران نیست، یک هنرپیشه ایرانی ، با سابقه ای درخشان در سینمای ایران که حالا کارش را در سینمای غرب بخصوص مستقل اروپا دنبال میکند، اگر برنده جایزه بشود نمیگویند «از ایران، گلیشفته فراهانی»، کما اینکه شهره آغداشلو که ایرانی است، کار هنریش هم همان تئاتر ایرانی بود، وقتی گلدن گلوب را برد به سینمای ایران ربط نداشت، یا سوسن تسلیمی که پر از افتخار در همین سوئد است یک ایرانی است که ناچار به ترک کشور شده اما الان نماینده ایران نیست که بخواهد رعایت حال سینماگران ایران را بکند و مثلا با پوشش اسلامی برود سر صحنه! همه این عزیزان افتخار سینمای ایران هستند و نماینده ای که نشان بدهند استعدادهایمان بسیار است اما امکانات و فضا محدود، اما آنها نماینده سینمای حاضر ایران نیستند و این ادعا را هم بعید میدانم داشته باشند و باز بعید میدانم کسی از خارجیها آنها را مرتبط با سینمای ایران بداند. حال عده ای مقایسه میکردند با اصغر فرهادی که چقدر محافظه کارانه به خاطر اینکه کار سینماگران ایران سخت تر نشود رفتار میکند و صحبت میکند. بله! آقای فرهادی ناچار است این کار را بکند چون اولا میخواهد در ایران فیلم بسازد و با سوژه هایی که در ایران فراوان است، ثانیا، دغدغه اش سینمای ایران است از بعد کارگردانی، در حال حاضر به عنوان نماینده سینمای ایران به جشنواره ها رفته و افتخر افرینی کرده، ایران در جوامع بین المللی «جمهوری اسلامی ایران » است. و تمامی جوایز ایشان به عنوان فیلم خارجی از ایران ثبت میشود، و کارگردان از ایران همانطور که در ایران به عنوان نماینده ایران. اما فرضا جایزه خانم آغداشلو به ایران تعلق نگرفته به یک ایرانی تعلق گرفته و این در مورد باقی هنرپیشه ها و حتی کارگردانهایی که این روزها در خارج از کشور کار میکنند صادق است. پس گلشیفته فراهانی در حال حاضر وابسته به سینمای ایران نیست که بخواهد تاثیر منفی و مثبتی بگذارد، چه بسا که از وقتی حجابش را برداشت مورد تکفیر قرار گرفته پس فرقی نمیکرد این عکس را داشته باشد یا نه!

و میرسیم به اخرین بحث که برای من همیشه خنده دار است اینکه «برازنده زن ایرانی نیست»! برازندگی چیست که مختص زن ایرانی
یا زن مسلمان یا … هست و جای دیگر نیست؟! به راستی این تعصب مضحکی که برای زن ایرانی به وجود میاید از کجا سرچشمه میگیرد؟ روزی هزار عکس در همین فیس بوک پخش میشود با تمهایی عاشقانه، از زن برهنه تا زن و مردی در اغوش هم، از سینه های عریان تا … و هزاران لایک میخورد اما تا میرسد به زنی که ایرانی ایست ذهن مردها و زنهایمان کلید میکند بر جمله» برازنده زن ایرانی نیست» و دائم تکرار میکند! از نجابت و حیا و شرم و .. صحبت میکنند بدون آنکه بدانند مفهوم اینها واقعا چیست و اصلا چقدر در زندگی هایشان این سه عنصر را دارند؟! راستی تمامی زنهای ما پوشیده هستند؟ تمامی زنهای ما میخواهند ساده باشند؟ اصلا دختر یا زنی نداریم که بخواهد روزی مانکن بشود و در مدلینگ کار کند که لازمه آن داشتن عکسهایی برهنه است؟ آیا حتی اگر تعداد این آدمها کم باشد- که نیست- نباید کسی نماینده شان باشد؟ من فکر میکنم گلشیفته میتواند نماینده نسلی باشد که عالم هنر را با تمامی معیارهایش میخواهند، میتواند نماینده آن عده دختری باشد که عاشق مانکن شدن هستند ولی راهش را ندارند. چرا ما میخواهیم با یک عده تعبیرات غلط قالبی از زن را بسازیم؟

همه اینها تلنگری است بر پیکر فرهنگی که قسمت عمده ای از ریشه اش پوسیده، و این تلنگرهای باعث میشود قسمتهای پوسیده کنده شوند، و جا برای ریشه های جوانتر باز شود.

 

به مردی که ایران را شاد کرد! 2012/01/16

دسته‌بندی شده در: فرهنگی — مرمر @ 7:05 ب.ظ.
Tags:

آقای فرهادی سلام

میدانم امروز بازار نامه ها برای تو داغ است، میدانم همه از صبح هزار بار گفته اند به تو افتخار میکنند و باعث غرورشان شدی! اما میخواستم من هم به سهم خودم برایت بنویسم. آخر میدانی از صبح شادم، و این شادی را مدیون تو هستم! نه که تو انسان خیلی خاصی باشی، نه که خیلی فیلمت خاص تر از چیزی بوده که باید، که من هنوز «چهارشنبه سوری» ات را جور دیگری دوست دارم و هنوز به «جدایی نادر و سیمین» ات نقدهای غیر حرفه ای دارم! اما تو امروز کاری کردی کارستان، اولین بار نیست فیلمی از ایران برنده جشنواره های معتبر میشود، اولین کارگردان ما نیستی که با بزرگان ایستادی و از بزرگان رد شدی، ما کیارستمی و پناهی و مخملباف ها و قبادی و مجیدی را در در لیست کارگردانان پر افتخار و غرور آفرین میهن داریم. اما تو از جنس دیگری بودی! میدانی چرا؟ چون تو بدون مظلوم نمایی و برانگیختن حس ترحم مخاطب ، او را همراه فیلمت کردی، تو نه خرابه های ایران را نشان دادی، نه از ده کوره ها فیلم گرفتی ، نه خودت را گم کردی، تو با درایت فیلمی ساختی بر اساس جامعه ای پر تنش که بازتاب جهانی داشت . اما از فیلم تو بالاتر کار امروز تو بود، اینکه جایزه گرفتی به کنار، اما اینکه جایزه ات دل غمزده و یخ زده مردم میهنت را گرمایی دوباره داد و شادی را برای ساعاتی بعد از سالها به آنها برگرداند ارزشت را دوچندان میکند، میدانی امروز تو هزاران دعای خیر همراه خودت کردی ، میبینی شاد کردن این مردم کار سختی نیست، میبینی چه ساده شاد میشوند، چه ساده غرور از دست رفته شان برمیگردد، و همه اینها به دست تو صورت گرفت. نه فقط با فیلمت، که با رفتارت، با درایتت و سخن کوتاه و رسا و پرمعنایت! میدانی وقتی شنیدم از «ایران ، جدایی » انقدر خوشحال نشدم که دیدم چقدر موقر، تو و پیمان معادی عزیز، به روی سن رفتید، کوتاه گفتی: «میخواهم از مردمم صحبت کنم، از مردمی که واقعا صلح دوست هستند» میدانی مفهوم این جمله ات از صدها جایزه معتبر جهانی برای مردم میهنت غرورآفرین تر و شادی افرین تر بود! میدانی تو بدون اینکه از موقعیتت خارج بشوی و خود را وارد مسئله سیاست کنی، اما به زیبایی حرفت را زدی، مثل خیلی ها تریبون را ندیدی هول کنی و نماینده ایران بدانی خودت را و بلند بلند اظهار نظر کنی، تریبون دیدی هول نشدی که بر سر ملتت بزنی، تریبون دیدی حرف مردمت را زدی اما با درایت… تو با همین جمله کوتاه مردم کشورت را به جهان شناساندی، مردمی که در فیلمت نشان میدهی چه پرتنش، چه غیر اخلاقی، په متعصبند اما این مردم بالذات صلح دوستند اگر بگذارند! تو مخالفتت را با جنگ نشان دادی وقتی گفتی» مردم صلح دوست» یعنی مردمی که هرگز از جنگ استقبال دوباره نخواهند کرد. تو با همین دو جمله حساب مردم را از دولت و حاکمیت جدا کردی!

فرهادی عزیز! جایزه ای که بردی مبارکت باشد، هر روزت پر از شادمانی باشد که بعد از دو سال و اندی دل این مردم را شاد کردی، لبخند بر لبانشان اوردی و سر ما غربت نشینها رابالا نگاه داشتی! فرهادی عزیز شاد کردن این مردم هنر میخواست که تو داشتی، دست مریزاد!

 عکس

 

بی خوابی 2012/01/13

دسته‌بندی شده در: اجتماعی,درد دل — مرمر @ 11:15 ق.ظ.
Tags:

دچار بیخوابی شدی! چند شب است که خواب به چشمت نمیاید و تا دم دمای صبح بیداری! سایه شدی، خسته هستی از زندگی ، از اینکه سی سالت دارد  میشود و هنوز «اندر خم یک کوچه ای»!  دو روز پیش ناگهان بهم میریزی، دوستی عزیز و خاله همیشه محرم اسرارت هزار ها کیلومتر دورتر شاهد اشکهای بی امان، فریادهای «بریدم»، «خسته ام»، «نمیتونم» ات  می شوند. شاهد پریشانی که از تقدیر زندگیت بود و نرسیدن به آرزوهایی که کوچک بودند و به نظر دست یافتنی! تقدیری که شاید ، نه شاید، که حتما، بخاطر «جبر حغرافیایی» بود! و تو این جبر حغرافیایی را بیشتر میفهمی وقتی جوانهای سوئدی را میبینی ، با سنی کمتر از تو اما با شرایطی متفاوت از تو، کار دارند، توانایی گردانندن زندگی مستقل خودشان را دارند دستشان در جیب پدر و مادر نیست، پارتنر دارند ،بچه دارند و در یک کلام زندگی خودشان را دارند. و بعد به آنها غبطه میخوری و متنفرمیشوی از کشوری که متولد شدی! جایی که خیلی از جوانها استعدادهایشان نابود شد، جایی که خیلی از جوانها تا سن چهل سالگی هم  توانایی اداره یک زندگی مستقل را ندارند چه برسد به پارتنر داشتن و بچه دار شدن!و یک زندگی نرمال و طبیعی داشتن!

اول فکر میکنی فقط خودت این طور شدی! اما به طرز جالبی  و شاید بهتراست بگویم اسفناکی متوجه می شوی چند نفر دیگر از دوستان به همین حال دچارند، احساس سرخوردگی کردن، احساس پوچی و بی فایدگی کردن، احساس عقب رفتن و فرورفتن!! همین که حس میکنی تنها نیستی کمی از نگرانی خارجت میکند و میگذاری به حساب شبهای تاریک طولانی ، هوایی که جای توصیف ندارد و غربت و فاصله ای که بعد یکسال و و نیم روز به روز دارد بیشتر خودش را نشان میدهد!

داستان این روزهای من و احتمالا خیلی از دوستان دیگر دانشجو شاید به تلخی و سختی مهاجرهای سی سال پیش نباشد که تمام زندگی خود را رها کردند و از صفر شروع کردند ، عده ای با سختی به همان چیزی رسیدند که بودند، عده ای بالاتر رفتند اما عده کثیری در کف کف ماندند! شاید ما زندگی شاهانه ای میکنیم، تفریحمان به جا، سفرمان به جا، درسمان هم اِی با همه سختی از پسش بر میایم،  شاید دردهای ما از شرایط و وضعیت جایی که امدیم به اندازه آنها که به سرزمینهای رویایی پناهنده شده  نبوده و نباشد اما داستان مهاجرت به هر نامی و هر دلیلی، داستان تلخی است ! باید قوی تر از چیزی که از خودت شناخت داشتی باشی تا از پس تمام دغدغه های ذهنی بر بیایی!
بحران اقتصادی کشورت و نرخ بالای ارز روز به روز بر نگرانیهایت می افزاید،»کار پیدا نکنیم چه؟» تصور اینکه در ایران کم کم داشتی باهمان چند غاز حقوق از نظر مالی استقلال به دست میاوردی ،چیزی که به تو آرامش میداد ، و حالا در آستانه سی سالگی هنوز نگاهت به جیب پدر و کمکهای مالی بی دریغ مادر است! هر بار که با سختی های موجود هزینه زندگیت را فراهم میکنند ، نفس راحتی میکشی که حسابت دوباره پر است اما بعد از چند روز نفس دوباره حبس میشود و فکر مشغول که «تا کی؟»
دغدغه زبان که فاکتور اصلی پیدا کردن کار و استقلال نسبی مالی است و حتی شاید یک راهی برای ماندگاری، هر روز بیشتر می شود، ارتباط نداشتن با سوئدی ها، جامعه ای که تو را به عنوان مهاجر میپذیرد، به تو احترام میگذارد اما به خودش راه نمیدهد تا زمانی طولانی!
دغدغه درسی که رو به پایان است بدون اینده ای مشخص! دانشگاهی که شباهت به هیچ کدام از دانشگاه های خود سوئد هم ندارد چه برسد به جاهای دیگر! و همه چیزش انگار فرق دارد، مخصوصا رفتار بعضی استادهایش!
و بی اغراق ، تنهایی از جنس نداشتن پارتنر به هر نامی، همسر، نامزد،دوست پسر/دختر، حتی شریک صرفا جنسی ، سرکوب امیال جنسی که  در کشور خودت بود و اینجا شاید سرکوب معنایی نداشته باشد اما همین که خودت و بیشتر اطرافیانت یک رابطه دائم ندارید، یاری، همراهی، همصحبتی، ، همخوابه ای، شریک جنسی ای ندارید آنهم در سن بالای 25 سال خستگی هایت را ، اعصاب درهم برهمت را بدتر میکند و همه اینها جمع میشود و فریاد میزنی» خسته ام»!

اینکه هر کدام ما یک چیزهایی داشتیم و گذاشتیم و آمدیم طعم غربت را میچشیم به ازای بدست آوردن آینده ای درخشان تر که در بدترین حالت از وضعیت اینده ای که میتوانستیم در ایران داشته باشیم بهتراست، ,واقعیتی انکار نشدنیست. اما ایا واقعا ما توانستیم به چیزهایی که مد نظرمان بود برسیم؟ آیا فضای باز جامعه سوئد اجازه پرورش فکر و استعدادمان را داد؟ یا ما هنوز به نوعی در بند و اسارت همان فضای گذشته ایم؟ شاید هم ما انتظارات زیادی داریم؟ شاید اینکه در عرض یک سال توقع داشتیم هم در درسی که به زبان خودمان نیست ، و سیستم اموزشی صد در صد متفاوت کاملا موفق باشیم، هم در جامعه سوئدی که جامعه سرد و بی روحیست جا بیفتیم ، هم شاغل بشویم و بتوانیم زندگی مستقلی تشکیل  بدهیم و هم در کنارش بتوانیم به علایق شخصیمان برسیم، !توفع بی جایی بود؟
 
اما تو  بعد از یکسال وقتی همه اینها را کنار هم میچینی میرسی به اینجا که:» آخرش چه؟!»
میدانی آخرش بلاخره به جایی ختم میشود، میدانی حتی کف کف مطلوباتت را هم به دست بیاوری اینجا فرصت زندگی بهتری داری تا زمانی که در ایران بودی، میدانی اگر در ایران هزار پست و مقام هم داشتی همین که ارزش و هویت انسانی نداشتی دنیا به کامت نبود، میدانی که رتبه بندی ها، مهندس و دکتر بودنها و لفب داشتنها، تعارفهای تکه پاره شده و د ک و پزهای تو خالی فقط برای فرهنگی توسعه نیافته است و میدانی اینجا اگر آشپز هم باشی در ذهن یک فرد با پزشک یکی هستی! یعنی این شغل تو نیست که به تو ارزش و بها میدهد ، لقب تو نیست که به تو ارزش میدهد بلکه «توانایی شخصی» و «خود وجودی» و «موفق بودنت» در هر زمینه ای که هستی هست که تو را انسانی با هویت و ارزش معرفی میکند
آری همه اینها را میدانم و میدانیم اما گاهی هنوز در همان فضاییم، مخصوصا وقتی کم میاوریم، خسته میشویم! گذشته را نگاه میکنیم، به کاری که میکردیم، حقوقی که میگرفتیم و تا همینجا بسنده میکنیم و به خودمان میگویمم» دیدی پیش نرفتی؟!» ء
، و فراموش میکنیم شاید، توهینهایی که به کرامت و هویت انسانیمان می شد، به زن بودنمان می شد، به مرد بودنمان می شد،  فراموش میکنیم شاید که لقب و موقعیت و مقام  و رتبه بین من و آن انسانی که هیچ کدام را نداشت اما شرف داشت فاصله  می انداخت و معیار آدمیت می شد
» همان لباس زیبا»

بی خوابی های این شبها، خستگی ها وفریادهای بی امان» بریدم، بریدم» شاید تلنگری باشد برای عزم دوباره، عزم دوباره برخاستن، دور ریختن گذشته، آغاز زندگی حتی از صفر! فراموش کردن هر چه که داشتم و نگاه به چیزهایی که دارم!
بی خوابی ها، نگرانی ها و دغدغه ها، تنهایی ، در کنار دلتنگی برای آغوش مادر، تکیه بر شانه های پدر، گرفتن دست خواهر و برادر، بوسیدن هزارباره کودک شیرین خواهر،همراهی با دوستانی به پاکی آب، به جای فرو ریختنت، به جای بر هم ریختنت باید انگیزه ای باشد برای دوباره برخاستنت!
به این فکر میکنم که شاید من و ما » پیش نرفتیم، فرو رفتیم» اما هر آدمی تا آخرین لحظه های زندگی و توانش در باتلاقی که افتاده و فرو میرود تلاش  میکند که بیاید رو و نفس بکشد و زنده بماند.  میدانم این تقلا و تلاش این روزها، با این ذهنهای پریشان و بهم ریختگی ها سخت تر از قبل است اما باید کاری کرد.. باید نفس کشید، باید از باتلاق در آمد! ء