نامه های دلتنگی

نوشتن برای من یعنی همه چیز، و وقتی یعنی همه چیز پس از همه چیز مینویسم! همه دلتنگیهای انسانی!

کودک و کتاب 2012/04/23

سوم اردیبهشت روز جهانی کتاب بود. وارد صفحه اول پرشین بلاگ که شدم تبلیغی چشمم را نواخت، مردی با پسری کوچک که کتابی در دست دارد روی تخت دراز کشیده اند. گوشه تبلیغ هم نوشته میشود » کودکان را با کتاب آشتی دهیم»

خواندن این جمله باعث خنده ام شد، به دو دلیل:

1- کودک با کتاب قهر نکرده و نمیکند تا آشتی اش بدهیم، بلکه کودک باید با کتاب آشنا شود. و این وظیفه پدران و مادران است که کودک را با کتاب و کتاب خوانی آشنا کنند.

2- تصور کنیم این کودک با کتاب آشنا شد یا آشتی کرد، برای این کودک چه چیز در خور و قابل توجهی ارائه میشود که بخواهد این دوستی با کتابش را ادامه دهد؟

متاسفانه در کشوری که علم آمار محلی از اعراب ندارد، و اطلاع رسانی به روز نیست، نمیشود آمار دقیق و مشخصی از درصد نشر کتاب، درصد مطالعه روزانه، کاربردی بودن مطالب کتابها و … ارایه کرد. برای نوشتن همین جمله در گوگل سرچ کردم و اطلاعاتی که نصیبم شد برای یک یا دو سال پیش و به صورتی مضحک اغراق آمیز بود، مطالب جدید تر که با کلید واژه های دیگری جستجو کردم من را راهی سایتهای خبری فارسی زبان رادیو های اروپا کرد که دقیقا آماری متفاوت از سایتهای خبری دولتی ارائه کرده بودند که البته اگر بخواهیم بر تجربیات شخصی، آشنایی با مردم و واقعیتهای که مشاهده میشود هم تکیه کنیم آمارهای دسته دوم دقیقترو درست تر است.

سرانه مطالعه کتاب در ایران جه دو دقیقه باشد – به گفته آقای اشعری رییس پیشین کتابخانه ملی ایران- و چه 72 دقیقه – به گفته آقای واعظی دبیر کل نهاد های کتابخانه های عمومی ایران- و چه 12تا 18 دقیقه منهای مطالعه نشریات- به گفته آقای حسینی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی- مسئله اصلی این است که فرهنگ کتابخوانی در جامعه ایران به دلایل تاریخی، فرهنگی و سیاسی بسیار نامطلوب است.

در کشوری مثل سوئد، تقریبا نمیشود از کنار خانه ای ردشوید و نگاه به داخل خانه بیندازید و یک قفسه پر از کتاب را در اتاق نشیمن نبینید، میشود ادعا داشت قفسه کتاب جز لاینفکی از وسایل ضروری یک خانواده سوئدی است. کودکان در اینجا سر ساعت مشخصی – چه خواب داشته باشند چه نه- باید بخوابند و برای خواباندن کودکی که خسته نیست یکی از بهترین کارها قصه گویی است. این کودک با قصه و داستان اخت پیدا میکند و رشد میکند و وقتی در خانه، مدرسه، خیابان، اتوبوس، مترو ، پارک و … همیشه شاهد افرادی است که کتابی در دست دارند به لزوم خواندن کتاب پی میبرد، البته امر آموزش و پرورش و فعالیت های فرهنگی بی شمار ، کتابخانه های عمومی که در هر منظقه و نزدیک هر مدرسه وجود دارند، انتشار آزادانه کتاب و عدم سانسور ، سالی یک بار به مدت یک ماه حراج کتاب ، حمایتهای دولتی از کتابفروشیها همه و همه در افزایش میل مطالعه یک فرد از کودکی تا پیری تاثیر به سزایی دارند.

حال برگردیم به کشور عزیزمان با سرانه مطالعه نامعلوم و آمار نشر کتاب نا معلوم!  

بسته شدن و یا لغو فعالیت بهترین ناشران ، در زمره برانداز حساب کردن و تخت تعقیب قرار دادن بیشمار نویسندگان، مترجمان ، شاعران، روزنامه نگاران و …. جمع آوری کتب قابل اعتنا از نمایشگاه های کتاب و در ازایش افزایش انتشار کتب حوزه دینی،، سانسور، تغییر، عدم ترجمه و چاپ کتابهای مدرن و به روز، عدم اطلاع رسانی مفید در حوزه کتاب و کتاب خوانی، عدم ایجاد انگیزه برای میل به کتابخوانی در کودکان و نوجوانان ، عدمآموزش در مدارس، عدم فراهم کردن ساعات مطالعه جانبی، کمبود کتابخانه های عمومی، عدم دسترسی راحت و آسان به کتاب، دلایلی است که موجب عدم علاقه کودک به امر مطالعه، یادگیری، و به قولی آشتی با کتاب میشود. 

از کم کاریهای دولت و نظام حاکم برکشور بگذریم میرسیم به خانواده و مشاهده میکنیم که نوع تربیت کودکان در خانواده های ایرانی سنخیتی با ایجاد علاقه کودک به داستان و داستان خوانی ندارد، در بیشتر خانواده های ایرانی کودکان تا پاسی از شب پا به پای بزرگسالان نشسته اند و از فرط خستگی به خواب میروند. این پا به پای بزرگسالان نشستن مصادف است با دیدن برنامه های تلویزیونی که مناسب سن کودکان نیست و خانواده ها به جای اینکه در ساعات شب با کتاب کودکانشان را همراهی کنند کودکان والدینشان را در دیدن سریالهای تلویزیونی و ماهواره ای همراهی میکنند که شکی نیست تلویزیون وسیله ای سرگرم کننده است نه آموزنده. داشتن بوفه ای پر از کریستال اهمیت بیشتری در یک خانواده ایرانی دارد تا داشتن فقسه ای کتاب و کودکی که در اطرافش کتاب را نبیند، عطر کتاب را حس نکند، پدر و مادر را در حال خواندن کتاب نبیند ، وارد اجتماع هم بشود نشانه های کتاب و کتابخوانی را کم ببیند یا فقط در حد شعری و شعاری ، برای هدیه تولد و هدیه های تشویقی به جای کتاب، انواع و اقسام وسایل بازی اکترونیکی ، موبایلهای به روز و وسایلی سرگرم کننده نه آموزنده، دریافت کند تمایل به کتاب و کتابخوانی را یا از دست میدهد یا هرگز به دست نمیاورد.

دو عامل سیاست حاکم و تربیت خانواده کاملا بهم پیوسته هستند ولی میشود ادعا داشت که اگر فضای سیاسی کشور باز بود، اگر آموزش و پرورش کشور صحیح بود، اگر از نشر آزادانه کتاب حمایت میشد مطمئنا خانواده ها هم تغییر مثبتی در روند تربیتیشان ایجاد میشد.  

منابع مرتبط با آمار نشر و سرانه مطالعه در ایران:

http://www.dw.de/dw/article/0,,15802632,00.html

http://www.jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100804937158

http://www.radiozamaneh.com/culture/goonagoon/2011/07/25/5677

http://www.jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100861699507

http://www.hamshahrionline.ir/news-74866.aspx

http://21centenarylibrarian.blogfa.com/post-63.aspx

 

کاش همه انسان بودیم 2012/04/02

شنیدم در فیس بوک صفحه ای باز شده به نام «ما همه افغانی هستیم» ! باز یک اتفاقی افتاد و ماسک روشنفکری و هیجان زدگی ما ایرانی ها روی صورتمان نشست. پنج روایتی که دیشب نوشتم واقعیت زندگیمان است. هر کدام ما این رفتار ها ونگاه ها را داریم، من ترجیح میدادم به جای باز شدن صفحه ای که یک روزه هزاران نفر عضوش شوند و بعد که آبها از آسیاب افتاد دوباره برگردیم به همان نگاههای نژاد پرستانه و خود برتربینی ایرانی، صفحه ای باز می شد که به ما یاد بدهد چطور انسانی رفتار کنیم، چطور کرامت انسانها را حفظ کنیم و چطور اینها را در ذهمان ثبت کنیم که ماندگار شود.

بی اختیار در وجود همه ما این رفتار غیر انسانی وجود دارد، حتی در خود من نگارنده که در همین یکسال و اندی حضورم در سوئد متوجه شدم آنها بین من ایرانی و اوی افغانی و کرد وعرب و ترک فرقی نمیگذارند ،اما همین من نوعی هرگز در ذهنم نمیگنجد به پسر افغانی، پاکستانی، عرب یا کرد ترکیه نگاه بیندازم یا اجازه بدهم با من سر صحبت را باز کنند.

میبینید ما نیاز به صفحه » همه افغانی هستیم » در عالم مجازی نداریم ما نیاز داریم یاد بگیریم» ما همه انسان هستیم» و به جای زدن یک دکمه لایک، باید دکمه ای بزنیم تا تمام باورهای غلطمان پاک شود و دوباره خودمان و ذهنمان را بسازیم!

 

پنج روایت از نژادپرستی ایرانی ها 2012/04/02

یکم:

در جمعی نشسته بودیم، یکی از دوستانی که دائم از سوئد و سوئدیها بد میگفت طبق معمول بالای منبر رفته بود و سوئدیها را متهم به نژاد پرستی میکرد، من هم در قطب مخالف از سوئدیها دفاع میکردم و در نهایت ازش پرسیدم: «تو با افغانی ها تو ایران چطور برخورد میکردی؟!» کمی ساکت شد و بعد با تکبر گفت : «فرق میکنه ما ایرانی هستیم! «

دوم:

شب فرهنگها، چادر ایرانی ها برپاست، جوانهای ایرانی در حال رقص هستند و گوشه کنار پسرهای افغان هم دیده میشوند، با آهنگی یکی از دوستان به میدان میرود و شروع به برک دنس میکند، همه میدان را برایش خالی میکنند و در حال تشویقش هستند، سه پسر افغان بهش میپیوندند و خیلی حرفه ای با هم میرقصند! نیش من تا بناگوش باز است و پسرهای افغان را زیر نظر دارم، داستانهای خالد حسینی چلوی چشمانم رژه میروند، یاد تمام اخباری که از افغانستان میخواندم افتادم و خوشحال بودم که حالا پسر افغان میتواند در کشوری آزاد انقدر حرفه ای برقصد! کم کم نیشم شروع به بسته شدن میکند وقتی میشنوم همراهانمان زیر لب غرولند میکنند: «اه بسه دیگه پاشید برید» «حالا بهشون رو دادیم دیگه ول نمیکنن!» و ….

سوم:

دوستی به عنوان مددکار اجتماعی در کمپ افغانی ها کار میکرد، دائم از بچه ها تعریف میکرد و میگفت جقدر دوست داشتنی هستند، کمپ روبروی خوابگاه دانشجویی بود که بین ما ایرانیها معروف بود به کریدور ایرانیها، برای اینکه در یک کریدور تعداد زیادی دانشجوی ایرانی ساکن بودند که بندرت پیش میامد. روزی این دوست از سرکار به ساختمان رو برو میرود تا با دوستانش حال و احوالی کند، یکی از آن دخترها میگوید: «تو چطور با اینا کار میکنی؟» و وقتی چشمان متعجب دوستم را میبیند ادامه میدهد: «این سوئدیها واقعا احمقن به این بی سروپاهای افغانی پناهندگی و اقامت میدن بعد ما ایرانیها باید هزار تا ترفند بزنیم تا بتونیم اقامت بگیریم! «

 

چهارم:

جشن تولد سی سالگی ام هست، مهمانهایم را دعوت کردم و میخواهم سنگ تمام بگذارم، قبل از شروع مهمانی به لوکالی که گرفتم سر میزنم و وسایلم را میگذارم، شب ده دقیقه قبل از شروع مهمانی به محل جشن میروم و با 50 پسر افغان در محل جشن روبرو میشوم، چلو میایند و سوئدی صحبت میکنند، به انگلیسی جواب میدهم :»سوئدی بلد نیستم» یکی میگوید: «کوردی؟» و من میگویم : «فارسی صحبت کن!» همزبان میشویم، حس خوبی است، دچار مشکل شده ای اما همزبان داری! میگویم :»فکر کنم اشتباه امدید چون من اینجا رو برای مهمانی رزرو کردم» یکیشان جلو میاید و میگوید:» نه خانم شما اشتباه آمدی ما اینجا مهمانی داریم». یکی من میگویم یکی او، اما مودبانه و دوستانه! به تنها چیزی که فکر نمیکنم این است که افغان هستند، برای حل مشکل به کسی که جا را از او گرفته بودم زنگ میزنم، گوشی را به پسر افغان میدهم ، از حوابش میفهمم انسوی خط چه چیزی گفته شده، پسر میگوید: «خانم درست صحبت کن افغان هستم بی بته که نیستم!» بحث بین زن و پسر بالا میگیرد، حالا نوبت آنهاست که با کسی که جا را از او گرفته اند تماس بگیرند. مرد میاید ، افغان است و متشخص، با خانم «ص» صحبت میکند، هرچقدر مرد مودب است خانم «ص» بی ادبانه پاسخ میدهد.مرد میگوید: خانم «ص» تو ایرانی هستی ، من افغان هستم، اینجا هردوی ما مهاجر هستیم حق و حقوقمان هم یکی است، اما خانم «ص» به قول خودش از موضع حق هرچه دوست دارد میگوید. بحث آن شب به نفع من تمام میشود، اما وقتی پسرها مجبور به جابجایی هستند من گریه میکنم، علی-پسری که ان شب تولد 17 سالگیش بود- میاید و میپرسد: «خانم برای من گریه میکنی؟» و من سر تکان میدهم و گریه بی صدایم به هق هق تبدیل میشود، میگوید: «نه خانم نکن این کار رو سوئتفاهم بود ایراد نداره» 

50 نفر میروند در یک اتاق 10 متری و ما 15 نفر در یک اتاق 40 متری ! تا انتهای جشن کاری به کار هم نداشتیم، مهمانهای من یکی یکی میروند و مهمانهای علی هم، من و سه تا دیگر از دوستان دخترم باید میماندیم تا نامزد دوستم بیاید و ما را برساند، اخرین سری مهمانها که دارند میروند میگویند: «در رو قفل کن» قبول نکردم اما اصرار داشتند که اگر این کار را نکنم نمیروند و در این صورت اخرین اتوبوس را از دست میدادند، برای راحتی آنها میپذیرم دررا قفل کنم، ناگهان صدای عصبانی یکی از پسرها از پشت در میاید» در رو قفل کردن، فکر میکنن ما کی هستیم،الان با کلید بازش میکنم، حق ندارن»

صدای علی میاید: «تو حق نداری در را باز کنی، کاری نداشته باش» 

با خحالت قفل را باز میکنم. و به روی خودم نمیاورم. نامزد دوستم هم آمده ، تاکسی آنها هم رسیده، ازشان خداحافظی میکنم و میگویم: «امیدوارم 18 سالگیت رو با شکوه جشن بگیری» 

پنجم:

جشن چهارشنبه سوری است، برنامه رقص را اجرا کردیم و حالا دی جی اهنگ گذاشته و همه وسط میرقصند، من در سالن میچرخم و هر کس را میشناسم دعوت به رقص میکنم، پشت سر یکی از دوستان چند پسر افغان نشسته اند، سرم را به سمتشان میبرم و چهره معصوم علی را میبینم، خوشگلتر شده، لبخند میزنم میروم سمتش، از جایش بلند میشود، دست میدهم، احوالپرسی میکنم و ازش میپرسم پذیرایی شدند یا نه؟ به میدان رقص برمیگردم، بعد از تولدم تا هفته ها دنبال علی بودم، یک لحظه چهره معصومش و نگاهش از ذهنم پاک نمیشد، و حالا آنجا بود با ذوق به دوستانم گفتم:»بلاخره علی رو پیدا کردم اینجاست». همه فقط نگاهم میکنند شاید از ذوقم تعجب کرده اند، کمی میرقصیم به یکی از بچه ها میگویم: «گناه دارن ما همه رو دعوت کردیم به رقص برم به علی و دوستاش هم بگم بیان» دوستم میگوید: «ول کن بابا!» میپرسم: «چرا؟» میگوید : «بخوان خودشون میان.» میگویم :»اشتباه نکن همه جمعیت ایرانی هستند و اینها نگرانن اگر خودشون بیان ایرانیها بد برخورد کنن اما اگه ما دعوتشون کنیم فرق میکنه» میگوید: «ول کن، حتما همینطور راحت ترن!»

 

نتیجه گیری:

ما ایرانی ها فکر میکنیم تافته حدا بافته هستیم، وقتی دوستم میگفت :»فرق میکنه ما ایرانی هستیم! « یعنی فکر میکرد فرقی داریم، فکر میکرد ما چون ایرانی هستیم میتوانیم با افغانها هر طور دوست داریم رفتار کنیم اما سوئدی ها نمیتوانند یک میلیونیم همان رفتار را با ما داشته باشند چون ما ایرانی هستیم، چون فکر میکنیم تحفه ای هستیم، چون فکر میکنیم آسمان سوراخ شده و ما افتادیم، چون با توهمات تحیلمیان فکر میکنیم تنها ملتی هستیم که ای کیو بالا دارد، که درناسا عضو مهمی دارد ،که پزشک جراح معروف دارد، که در دانشگاههای مطرح دنیا دانشجو دارد .در حالیکه تمام آنهایی که بی ادعا هستند خیلی بیشتر از ما ایرانی ها ادمهای موفق خاص در مجامع بین المللی دارند.. ما ایرانی ها هر بلایی دوست داریم سر افغانها در ایران میاوریم، یک افغان اجازه تحصیل در ایران ندارد و بعد میگوییم  افغانی ها همه کارگر هستند. هیچ چیز از تاریخشان نمیدانیم، از فرهنگشان از ادبیاتشان و اداب و رسومشان و فکر میکنیم همه عمرشان کارگر ساختمان بودند! به معنای واقعی استثمارشان میکنیم و بعد ادعای فرزند کوروش بودن را داریم. بعد در سوئد یا کشوری دیگر که تحصیل مجانی میکنیم زبانمان هم دراز است که چرا به ما پی اج دی نمیدهند* چرا استخدام نمیشویم و … و انتظار داریم برای ایرانی بودنمان همه در خدمتمان باشند! بدتر از همه این است که در کشوری دیگر که خودمان مهاجریم هم فکر میکنیم میتوانیم به این رفتارهای زشت غیر انسانیمان ادامه بدهیم در حالیکه آن مرد افغان خوب حرفی زده بود: «اینجا هر دو مهاجریم»

پی نوشت: امروز وقتی در وبلاگ دوستی و بعد در صفحه بی بی سی این خبر را خواندم فقط شرمم آمد از این همه نژاد پرستی و این همه ادعای بیخود تمدن داشتن. گاهی حالم از ایرانی بودن بهم میخورد. 

 

روزهای دانشجویی دیروز، امروز 2012/03/31

دسته‌بندی شده در: روزهای دانشجویی,زنانه — مرمر @ 11:19 ب.ظ.
Tags: ,
  • ساعتها پای گاز وای میایستم تا خورشتم جا بیفته! روز تمیز کردن خونه هم بود، دوبار جارو کشیدم، دوبار هم لته! با وسواس آینه ها رو پاک میکردم، از اینکه بعضی لکه های کف زمین نمیره لجم میگرفت، غذام رو بار بود! چقدر کارهایی که دوست نداشتم رو اینجا دارم انجام میدم! آشپزی! اونم خورشت؟ تمیز کردن خونه، هر هفته!؟

    یاد دوران دانشجویی ایران افتادم، صبحانه تو راه یه شیر کاکائو و تی تاپ، بین کلاسها بوفه آقا رضا چای، گاهی اگر صبحانه نخورده بودم نیمرو ! ناهار ،بوفه آقا رضا ،سوسیس بندری، ساندویچ کالباس، سوسیس، همبرگر! عصر هم با شکلات و کیک میگذشت، شب تو خونه ، نون و ماست، نون و پنیر، نون خالی، تخم مرغ، املت…. اخر هفته ها اگر پسرخاله هام میامدن پیشم یه ماکارونی میپختم، و هر بار مهمان دیگه داشتم یه ترش شامی! خونه تمیز نمیشد مگر مامانم میامد که معمولا 15 روز یه بار به من سر میزد و تمام خونه تمیز و مرتب میشد! یادم نمیاد یه بار خودم توالت و حموم شسته باشم! البته آشپزخونه رو دوسه باری شسته بودم که اشکم هم در امده بود، تهران و دود و کثیفی و چربی های تمام نشدنی! ظرف شستن هم معضلی بود، گاهی ظرفها میموند تا یه هفته و شسته نمیشد!

    بعد از دانشگاه هم که بازگشت به خانه پدری، یا مامان تمیز میکرد یا هر هفته ایران خانوم که میامد پیشمون! آَشپزی که ابدا! نه دوست داشتم نه حس و حال ! سالی یه بار تولدم یک لازانیا درست میکردم! هر بار هم مامان به من غذایی میسپرد یا یادم میرفت بپزم، یا یه چیزی یادم میرفت بهش بزنم و یا میسوخت که معمولا آخری از همه محتملتر بود!

    حالا اینجا، تقریبا یک بار هم نشده املت بخورم! نیمرو فقط یکشنبه صبح! تخم و مرغ و سیب زمینی به ندرت میخورم ! همیشه غذا درست میکنم، حتی با بی میلی، به اندازه تمام خورشت درست نکردنها اینجا هوس میکنم خورشت درست کنم! خونه هر هفته تمیز میشه نه فقط چون همخونه دارم و باید هر هفته خونه رو تمیز کنیم، گاهی حتی به سرم میزنه وسط هفته هم تمیزش کنم! دستشویی و حموم رو باید برق بندازم و این مدت چون مایع شستشویی که گرفتیم مثل همیشه نبود و خیلی کیفیت خوبی نداشت از شستشوها راضی نیستم! ظرفهام فقط صبح به شب یا شب به صبح میمونه! و زودی میشورم! میوه حتما میخورم، صبحانه مفصل! و کلا متحول شدم!

    راستی این همه تغییر از کجاست؟ گاهی اوقات فکر میکنم خیلی دارم زن خونه میشم!

  •  

    قانون احمقانه ای که معترض ندارد 2012/03/29

  • گاهی کاسه صبر ادم لبریز میشه از این همه سکون و سکوت سوئدیها! مردمانی که اعتراض رو یاد نگرفتند!

    در یک ماه اخیر به اندازه تمام یکسالی که از سوئد و سوئدیها و قوانینشون دفاع کردم ، علیهشون شدم! برای اینکه یکی دو تا از این قانونهای احمقانه شون خورد بهم! مهمترینش استفاده از تخفیف دانشجویی بود! بنده از سال گذشته تا حالا از تخفیف دانشجویی بهره مند بودم و این هیچ جا به نفعم نبود جز برای خرید کارت اتوبوس ماهانه ! البته کلا این شهری که من هستم با اینکه شهر دانشجویی محسوب میشه اما تخفیفات دانشجویی زیاد نداره، و در واقع من دانشجو با بقیه در خرج و مخارج فرقی ندارم، این اتوبوس هم چهار ماه اول مثل بقیه بود بعد نمیدونم آفتاب از کدوم ور بالا اومده بود که قانونش عوض شد و 30 درصد به دانشجوها تخفیف دادن !

    اول مارچ که رفتم کارتم رو شارژ کردم دو سه روز بعدش کارت دانشجوییم اومد (ما هر ترم باید برای گرفتن کارت دانشجویی اقدام کنیم قبلا عضو انجمن دانشجویی میشدم و ترمی 250 کرون میدادم ولی این دفعه دیدم من که فقط میخوام از تخفیف استفاده کنم بیخیال عضویت در انجمنی بشم که نودو نه درصدش فقط به درد سوئدیها میخوره و لیسانس ها! ) خلاصه کارت امد و دیدم این دفعه روی کارت هولوگرام شرکت حمل و نقل استکهلم رو نزدن! و این یعنی من اگر در اتوبوس به کنترل بلیط بخورم و کارت دانشجویی رو نشون بدم که این هولوگرام رو نداره باید 1200 کرون جریمه بدم- چیزی حدود 300 هزار تومن!- بلافاصله به انحمن ایمیل زدم و گفتم کارت رو اشتباه دادید که جواب داد شما دانشجوی نیمه وقت حساب میشی(چون تعداد واحدهات از 22 واحد کمتره) و برای دانشجوی نیمه وقت تخفیف سفر در نظر گرفته نمیشه!

    حالا بقیه تخفیف ها حساب میشه که شامل ده درصد تخفیف روی محصولات اپل هست! مثلا تصور کنید یک مک بوک 13000 کرونی 10 درصد تخفیف میگیره، خب بازم برای یک دانشجو زیاده و به کارش نمیاد! و یاد 5 درصد تخفیف در فلان فروشگاه که سال تا سال پا توش نمیذاری! خب این ها که به کار من نمیاد رو هنوز میتونم داشته باشم اونی که به کارم میاد و لازمه نه! یعنی کارد میزدن خونم در نمیامد! تصور کنید من فقط یه درس ده واحدی دارم اما تمام هفته باید برم دانشگاه-غیر از اخر هفته- اونوقت چون 10 واحد هست دانشجو نیمه وقت حساب میشم، یعنی به این فکر نمیکنن که دانشجو هر روز داره میره سر کلاس و باید این مسیر رو بره و بیاد! یه نامه بلند بالا و با لحن تند و البته تمسخر قانونشون نوشتم و مودبانه جواب دادن: همینه که هست!

    این همینه که هست نه از سر لجبازی و یا بدجنسیه، بلکه این بیچاره ها یاد نگرفتن در برابر یه قانون احمقانه اعتراض کنن و فکر میکنن چون قانونه پس درسته و اگر غلط باشه نماینده های مجلس حتما یه کاری خواهند کرد! و تا وقتی قانونه با تمام بدیش ما باید تابعش باشیم! این رو بارها در رفتارهاشون دیدم، سر این قضیه هم با بعضی از بچه های دانشگاه صحبت کردم دیدم میگن: آره واقعا قانون احمقانه ای !

    دیروز یکی از بچه ها داشت میگفت که جریمه شده برای همین کارت اتوبوس چون هنوز کارت دانشجوییش نرسیده بوده، هرچی به مامور بلیط میگه بابا من اقدام کردم این هم قبضش خوب دو هفته طول میکشه تا کارت برسه، میگه به من مربوط نیست، و جرینگ 1200 کرون جریمه مینویسه! حالا دوستم تا دو هفته فرصت داره بره و ثابت کنه دانشجو هست و نامه ببره و مراحل اداری و دادگاهی طی کنه و 1200 رو پس بگیره! حالا فکر کنید دوست من همون موقع اس ام اس زده به شماره ای که مربوط به همین کارته و فورا کارتش به صورت اینترنتی رو موبایل با لوگو دیده شده اما مامور میگفت نه و کار خودش رو میکرد! چون قانونش میگه کارت رو ببین نمیگه کارت موقت رو ببین!

    امروز هم رفتم یه بسته ای رو پست کنم، تنها پاکتی که روی پیشخوان بود از این پاکتهای بزرگ دو لایه بود و من فکر کردم فقط همون رو دارن و باید از همون استفاده کرد، صف هم انقدر شلوغ بود که با عجله باید آدرس رو مینوشتم و پست میکردم، تا مسئولش اومد گفتم لطفا پست سفارشی! و بعد بلافاصله پرسیدم چند روز طول میکشه برسه؟ گفت 3-4 روز! بعد اضافه کرد که پست معمولی هم 3-4 روز طول میکشه اما هزینه اش کمتره، چشمام چهار تا شد و گفتم خب برای چی پس هزینه پست سفارشی بیشتره؟ وقتی از نظر زمان یکی هستن؟ گفت شما پول بشتر میدی برای گارانتی! پوز خندی زدم و گفتم یعنی کسی که پول کمتر میده ممکنه بسته اش نرسه؟! گفت نه، ولی گارانتی نداره! گفتم اکی لطفا سفارشی! و تند تند آدرس رو نوشتم! وقتی اومدم پول بدم گفت: اها یادم رفت بگم شما اضافه بر پولی که برای سفارشی میدی باید پول پاکت رو هم بدی، اما برای معمولی فقط پول پاکت و تمبر رو میدی! یهو برق سه فاز از سرم پرید و داد زدم، زمانش که یکیه و فرقی نداره اما پولش دو برابره حالا باید یه چیزی هم اضافه تر بدم؟ گفت خب میتونستی از یه پاکت دیگه استفاده کنی؟ پاکت معمولی هزینه نداره! گفتم : پاکت دیگه اینجا هست من بردارم؟ گفت میتونستی بپرسی منم گفتم تو این شلوغی که همه میخوان زودتر کارشون رو راه بندازن و من از کجا بدونم که چنین چیزهایی شامل پست سفارشیه؟من میبینم یه نوع پاکت در سایزهای مختلف گذاشتید و فکر میکنم همونه فقط. خلاصه همه اینها رو با داد میگفتم و دلم میخواست بزنمش چون واقعا پول مفت بود و اخرش با عصبانیت گفتم: واقعا مسخره است، قانونتون مسخرست. پست عادی و پست سفارشی زمانش یکیه اونوقت یه چیزی هم باید اضافه بدیم! گفت نه شما گارانتی میکنی بسته ات رو! با پست معمولی هم سر سه یا چهار روز میرسه اما ممکنه گاهی دو سه روز بیشتر بشه و انوقت هیچ تضمینی نیست، اما اینجوری تضمین هست که سه چهار روزه برسه! گفتم نخواستم همون پست معمولی بزنید و خودکارو کوبیدم رو میزشون!

    و تا خود خونه داشتم بهشون بد و بیراه میگفتم، آخه مگه میشه پست عادی و سفارشی یکی باشه از نظر زمانی؟! پس واسه چی سفارشی؟!

    تو اتوبوس هم نشستم راننده راه نمیفتاد چون منتظر بود بلیط اس ام اسی یکی از مسافرها برسه به موبایلش! نمیگه که میتونه راه بیفته بعد هر وقت اس ام اس رسید بلیط رو چک کنه، چون قانون میگه بدون بلیط کسی سوار نشه! از اون بدتر وقتیه که یه نفر کارتش کار نمیکنه یا داره بلیط رو تو خود اتوبوس میخره تمام این سوئدیها پشتش میمونن تا کارش تموم بشه در حالیکه میتونن از کنارش رد بشن و بیان تو و اتوبوس معطل سوار کردن بقیه نشه! اما عمرا این کار رو بکنن؟ قانون میگه پشت سر هم! قانون میگه اعتراض نه! قانون میگه همینه که هست!

  •  

    عید 91 و بی احساسی! 2012/03/21

  • سال 91 هم رسید! این دومین عیدی بود که دور از خانواده سپری میکنم. سال گذشته وقتی عید رسید تازه فهمیدم دلتنگ شدم، دلتنگ خانواده، فامیل، دوستان و «ایران». اما امسال بی تفاوت تر بودم. یعنی قبلترهاش دلتنگی کردم و کلا برام هیچ حال و هوایی نداشت، با اینکه دو هفته دیگه تعطیلات عید پاک اینجایی هاست و همه جا گلهای مخصوص بهار رو گذاشتن و همه جا تخم مرغهای رنگی میشه دید، و کلا جنب و جوش خاصی بین مردم اینجا برقراره، با اینکه هوا شدیدا بهاریه، و آفتابی شده و همه مثل ندید بدیدها ریختن تو خیابون و اصلا دل آدمها جوون شده، با اینکه حتی اینجا یه زن اروپای شرقی هست که تو مرکز شهر همیشه داره دایره زنگی میزنه و تورو یاد حاجی فیروز های تهران میندازه، اما وقتی تو خود ایران نیستی، تو اون حال و هوای خرید ماهی قرمز، سبزه سبز کردن، چیدن سفره، خرید شیرینی و آجیل با قیمت سرسام آور، در به در دنبال اسکناس تازه گشتن برای عیدی دادن ، خرید لباس نو، خونه تکونی و…. همه باعث میشه که حس و حال عید رونداشته باشی. مثلا میخواستم خونه تکونی کنم اما شرتی فرتی خونه رو تمیز کردم، دو سه هفته پیش خیلی بیشتر وقت گذاشته بودم برای جارو زدن و لته زدن اما این بار تند تند ، اتاقم کماکان بهم ریخته است، دو هفته پیش منظم کرده بودم وسایلم و اما باز بهم ریخت حال نداشتم دم عیدی تمیز ترش کنم، فقط جارو کشیدم و تمام، سال گذشته رفته بودم کلی چیز تازه خریده بودم، اما امسال نه! سفره هم نچیدم! کی حوصله داشت بره تو این اوضاع گرونی کلی کرون بده برای یه وجب سمنو و یه سبد سبزه؟ اما از همه اینها بدتر، لحظه تحویل سال خواب بودم، و این اولین سال در عمرمه که لحظه تحویل سال رو نفهمیدم!

    چقدر همه چیز تغییر کرده نه؟ یه عده اسمش رو میذارن غربت زدگی، یه عده میذارن غرب زدگی! ولی من اسمش رو میذارم اتفاق طبیعی زندگی! وقتی دل کندی از یه جا دیگه دل کندی، تو الان زندگیت وابسته به سبک وسیاق دیگه ایه و نمیتونی بمونی تو فضایی که ازش بریدی! البته این میتونه برای ادمها سبکش فرق کنه، واسه من اینطوری بود، البته بماند که دلم هوای عید دیدنی ها رو کرده! دیروز با چند نفر تلفنی صحبت کردم که خیلی چسبید یکیس سعید بود و یاد اوری تمام عیدهایی که تو هوای بهاری رامسر و لب دریا و جواهر ده رو گز میکردیم!

    بگذریم ، سال 91 هم رسید، چشم به هم بزنیم این سال هم تموم میشه، دقایق نود قرن14 شمسی هستیم و هنوز تو قرن یکش موندیم، تا تونستیم مدرن شدیم در ابزار اما افکارمون مال همون زمانهاست، امیدوارم به 15 که رسیدم به حداقلهایی رسیده باشیم که صد ساله داریم براش مثلا تلاش میکنیم، البته تلاشهای بی هدف کوتاه مدت!

    امیدوارم سال جدید برای همه شما سال خوبی باشه و ایران هم دوباره در جامعه جهانی قد علم کنه به دور از تهدیدها و تحریم ها!

  •  

    پس در آمد برنامه چهارشنبه سوری انجمن یاری 2012/03/15

  • امروز هر جا رفتم و پیش هر کس رفتم از برنامه دیشب تعریف کردن. خودم هم که فیلمش رو دیدم خیلی راضی بودم. همه بچه ها خیلی زحمت کشیده بودن ولی واقعا پوست من یکی کنده شد، از رزرو کردن جا، هماهنگ کردن بچه ها، هر دفعه به دوش کشیدن لپ تاپ و اسپیکر و بردن سر جلسه تمرین، سعی در کم کردن حرکتهای رقصم برای هماهنگ شدن بچه ها و آسونتر بودن حرکات برای بقیه، پیدا کردن آهنگ که مورد توافق همه گروه قرار بگیره، طراحی حرکت ها بر اساس نظراتی که در کل بچه ها داده بودن و ……. اما خشحالم، تمام این سختیها به نتیجه اش می ارزید. ما چها ر تا رقص داشتیم به چهار تم و ریتم متفاوت، که توی هیچ کدوم این رقصها حرکت مشابه با رقص قبلی نداشتیم. یعنی این یکی از اصول رقص خودمه که تا جایی که میشه نباید حرکت های خاص یکسان داشت . تو رقص تکی خودم هم همیشه همینطوره به ندرت من با یک اهنگ دو بار یه شکل برقصم حتما هر دفعه یه جرکات دیگه ای دارم! خلاصه این مسئله رو در رقص گروهی هم انجام دادیم .اما از ابداعات دیگه ما در رقص گروهی که البته از ذیق وقت ناچار به انجامش شدیم ولی در اخرش خودمون راضی بودیم هرچند بعضی بیننده هامون به همون حالت سنتی همیشگی رقص گروهی بیشتر راضی بودن، این بود که ما تعداد رقصهای هماهنگمون کم بود و بیشتر دو به دو میرقصیدیم و متفاوت اما به طوری این رو انجام دادیم وسعی کردیم اینطور باشه که زننده نباشه و مثلا اگر یک گروه حرکات بیشتری داره گروه بعدی که در سمت دیگه میرقصه حرکات ساده ای داشته باشه. یا اگر دو نفر رو به جمع بودن دو نفر دیگه رو به هم میرقصیدن.. خلاصه من خودم از این ابتکار اجباری راضی بودم. لباسهامون چهار رنگ بود، طلایی، آبی، زرشکی و سبز و پارچه مخمل، یه حریر هم به صورت تور پشتمون دوخته بودن شبیه فرشته ها شده بودیم؟ کارایی این حریر چی بود؟ موقع اجرای مراسم قاشق زنی رو سرمون باید مینداختیم. بله ما وسط رقصمون دو مراسم معروف چهارشنبه سوری، قاشق زنی و فالگوش رو هم انجام دادیم!
    جالبترین نکته برای من این بود که با اینکه خب ما بسیاری از اقایون رو داریم که در مهمانیها و مراسم ها پا به پای خانمها میرقصند اما انگار هنوز در ذهن مردم ما رقص زن عادی و مرد غیر عادیه برای همین تا وقتی ما چهار تا دختر میرقصیدیم تشویقها عادی بود اما وقتی وسط سومین رقص یهو همایون وارد صحنه شد سالن از تشویق و سوت و … منفجر شد. یعنی کاملا جنبه سورپرایزی بود برای مدعوین. بعد از احرای ما هم که دیگه برنامه رقص بود پسرها که اکثرا دوستان دانشجو بودن با اینکه دوست داشتن بیشتر در وسط مجلس برقصند اما ناچار کنار میکشیدن چون به قول دو سه تا از دوستان فقط دخترها و زنها وسط میرقصیدند. اما باز به ما دانشجوها که دختر و پسر شروع کردیم با هم رقصیدن و کلا فکر کنم رنگ و بوی دیگه ای به جشن انجمن دادیم که معمولا خیلی سنگین رنگین هستند و بیشتر خانوادگی و بزرگسال.

    همین امروز برای دو تا برنامه نوروز دعوت شدیم یکی از طرف یکی از اعصای انجمن برای محل کارشون، و یکی از طرف انجمنی که اولین برنامه ما رو حمایت کرده بود. از الان هم برای دو ماه دیگه برای یک جشن دیگه انجمن یاری دعوت شدیم البته من شرط گذاشتم که باید برای یک رقص تنها برنامه داشته باشم که قبول کردند!
    خب اگر فکر میکنید این وسط برای این همه هنرنمایی در مدی هم کسب میکنیم سخت در اشتباهید ما این کار رو فقط برای دل خودمون و از روی عشق انجام میدیم.

    مخصوصا من که حاضرم تمام وقتم و بذارم برای رقص !

  •  

    باز هم رقص 2012/03/13

    دسته‌بندی شده در: فرهنگی — مرمر @ 6:36 ب.ظ.
    Tags: , ,

    چهارشنبه سوری امسال از نوع دیگه ای بود. از دو ماه قبل انجمن یاری با من تماس گرفته بودند تا برای چهارشنبه سوری یک برنامه رقص داشته باشیم. من هم چند تا از بچه هایی رو که در برنامه شب فرهنگهای شهر با من همکاری کرده بودند رو دعوت کردم و سه هفته جمعه ها برای چهار آهنگ تمرین رقص کردیم و امشب در جشن چهارشنبه سوری این برنامه رو اجرا کردیم. یکی از بهترینهایی که میتونست. تقریبا بی نقص. یعنی فقط یه جا اشتباه شد اونم تقصیر خودم بود به عنوان لیدر که حواسم نبود باید حرکتم و عوض کنم و خب یه دو صدم ثانیه نا هماهنگی داشتم! ولی بقیه آهنگها به بهترین نحو اجرا شد و هرچقدر فیلمش رو نگاه میکنم بیشتر لذت میبرم. مخصوصا که این کار برای انحمنی بود که تلاش میکنه تا برای بچه هایی که استطاعت مالی ندارند پول جمع کنه و به ایران بفرسته و هزینه تحصیلشون رو فراهم کنه. امشب یکی از بهترین شبهای زندگیم در سوئد بود.

     

    زن سرزمین من، زن سرزمین اینها 2012/03/08

    این روزها انقدر ذهنم درگیر است که تاریخ و مناسبتها از یادم رفته همینکه میدانم این روزها مصادف با آخرهای اسفند هست و همه در تدارک نوروز، و هفته دیگر اخرین سه شنبه سال و هفته بعد تر جشن نوروز کافیست. دیگر نمیرسم یادم باشد تولدها چه روزیست، عزاها کی است؟ امروز چندم اسفند است و8 مارس چه مناسبتی دارد؟  … برای من 8 مارس توی برنامه  این هفته ام از صبح تمرین سوئدی کردن بود تا عصر که کلاس دارم. اما صبح با تبریکی یادم آمد 8 مارس یک روز دیگر هم هست. روز «زن».

    داشتم فکر میکردم چقدر دنیای مجازی و عصر ارتباطات و تکنولوژی ارزشها را از بین برده. از وقتی اس ام اس آمد کسی به خودش زحمت نداد متنی از دل و ذهن خودش برای تبریک بفرستد اولین کسی که فرستاد به صدها هزار نفر کمک میکرد تا یادشان بیفتند باید چیزی را به کسی تبریک بگویند، یک نوع کپی برداری، اگر امروز ایران بودم ده ها اس ام اس از ده روز قبل دریافت میکردم که «هشت مارس روز زن مبارک»! و مطمئنم نود درصد فرستندگان نمیدانند 8 مارس چیست و روز زن یعنی چه؟ همین من نوعی، من مدعی ، منی که فکر میکردم و البته در جمع دوستان در اینجا نماینده یک شخص فمینیست هستم انقدر به این یادآوریهای اینترنتی عادت کرده بودم که همین که از فضای مجازی فاصله گرفتم و خبری از نوتیفیکیشن و … نیست این روز از ذهنم رفته بود. این روز که خوب است ،تولدهای دوست و اشنا هم از ذهنم رفته، از بس عادت کردیم یا ایمیل «یاد اوری تولد فلان دوست» را دریافت کنیم یا در فیس بوک ناگهان ببینیم نوشته امروز تولد فلانیه!  در بعضی فیلمهای تخیلی نشان میدادند که یک روزی روبوتها قصد غلبه بر انسانها رو میکنند ولی چون آدم عقل دارد و روبوت در نهایت ساخته دست خود انسان است پس هیچوقت موفق نمیشود اما این روزها میبینم به نوعی ما انسانها اسیر و مغلوب خود ساخته های خودمان شدیم. خودساخته هایی بسی شیرین.. گاهی فکر میکنم مادرها و پدرها با تمام بدیهای فرزندانشان همیشه ادعا دارند بچه شیرینی زندگی است. و حالا ما انسانها در عصر تکنولوژی درست شده ایم یک پدر و مادر که فرزند عصر تکنولوژی با تمام بدیهایش برایمان شیرین و دلنشین است.

    از موضوع فاصله گرفتم، وقتی فهمیدم روز زن است و کمی خجالت زده شدم، طبق رسم وبلاگ نویسی خواستم چیزی بنویسم برای روز زن، اما واقعا نمیدانم چه بنویسم، این روزها دست روی دست بسیار است. تقریبا همه نویسنده شده اند، همه وبلاگ نویسی میکنند، همه در فیس بوک با استاتوسهایشان نشان میدهند که دستی بر قلم دارند، به اندازه موی سر فعال حقوق زنان معتبر داریم که همگی در خارج از کشور از این میتینگ به  آن میتینگ میروند تا یک چیز کلی به خورد شنونده خارجی بدهند، و البته انقدر اوضاع انگلیسی صحبت کردنشان خراب است که مجبورند ساده ترین موضوعات را برای انتقال و تفهیم شرایط زن ایرانی در جامعه به غربیها انتخاب کنند! حالا وسط این همه خبره و نویسنده و تحلیلگر من فاصله گرفته از فضای نویسندگی، از فضای مطالعاتی چه
    چیزی برای گفتن دارم؟

     

    عکس

    عکس

    میچرخم در ذهنم ببینم چه چیزی میشود نوشت و شروع میکنم:
    روز زن است، البته جهانی. و من زن تجربه زیست در دو فضای متفاوت را دارم. روز زن است، زن سرزمین من هر روز وادار به خانه نشینی، بازگشت به سنت، عقب گرد فرهنگی میشود و زن سرزمینی که فعلا ساکنش هستم هر روز به ورود به جامعه، پیش به سوی اینده، ارتقای فرهنگی سوق داده میشود.

    زن سرزمین من خیلی مدرن شده باشد و خیلی خوش بخت ، خوشحال میشود که شوهر خوبی دارد که به او کمک میکند، ظرفهایش را میشورد، به او اجازه میدهد هر چه دوست داشت بپوشد، تنها سفر برود، با دوستانش معاشرت داشته باشد و مانع ادامه تخصیل یا موفقیتهایش نمیشود ، و زن سرزمین اینها با تمام این واژه ها بیگانه است.. کمک؟ ظرفهاش؟! اجازه؟ مانع؟!

    زن سرزمین من دغدغه اش این است که تا قبل از سی سالگی شوهر خوبی پیدا کند، و برای این کار بسته به خواستگاه احتماعی، تحصیلی و فرهنگی راههای متعددی از ارتقای مدرک دانشگاهی تا عروسک شدن با انواع آرایشها و لباسها وجود دارد که زنها با آن شانس ازدواج مناسبشان را بالا ببرند و زن سرزمین اینها فقط بر اساس توانایی و استعدادش راه درس، کار ، زندگی را انتخاب میکند، به موقع زن است، از زنانگی اش برای پیدا کردن موقعیت در کار و یا ازدواج استفاده نمیکند، و البته اگر پارتنری نداشته باشد اهمیتی ندارد یا برای رفع نیاز جنسی به سکس پاتنر رو میاورد، یا برای درک حس مادری ولی بی دغدغه تعهد، به اداپت کردن فرزند و یا لقاح مصنوعی. که تمام اینها در ذهن زن سرزمین من یعنی گناه، فاحشگی، دیوانگی، و در نهایت «مگه میشه آدم بچه یکی دیگه رو بزرگ کنه، بچه باید مال خود آدم باشه»

    زن سرزمین من مادر که شد محکوم است به مادر بودن، به فداکاری ، به از خود گذشتن، از موقعیتهای مناسب چشم پوشیدن. اما زن سرزمین اینها وقتی مادر شد یعنی فقط یک نقش جدید اضافه شد و حالا باید برنامه ریزی دقیقتری کند و این نقش جدید و وظایفش را لابلای برنامه هایش جا بدهد، برنامه هایی که شامل درس،کار، ورزش، هنر، تفریح میشود. برای اینکه زن این سرزمین تنها مسئول فرزند نیست، مرد این سرزمین هم به همان اندازه در فرزند داری مسئول و شریک است.

    درسرزمین من بر روی بیلبورهای تبلیغاتی دعواست که عکس یک زن نباشد و در این سرزمین برای تابلوی راهنمایی رانندگی هم عکس یک زن گذاشته اند و دعوا بر سر این است که نباید تصویر زن به صورت ابزار جنسی استفاده شود.

    در سرزمین من از حقوق زن که صحبت میکنی متهم میشوی به خانه خراب کن، دختر ورپریده دریده، زنی که اهل زندگی نیست و اینجا اگر از حقوق زن چیزی ندانی یعنی بی سواد، نادان ، آدمی که بویی از انسانیت نبرده.

    روز جهانی زن است و من امیدوارم روزی برسد که در روز جهانی زن، زن سرزمینم را با زن سرزمین اینها مقایسه که میکنم تفاوتهایش انقدر فاحش نباشد.

    روز زن مبارک

     

     

    تمام شدن یک باور غلط 2012/03/07

    امروز یادداشتی از لیلی پورزند خواندم با عنوان «>خاتمی متشکریم«.ء
    اگر این روزها در فیس بوک بودم، اگر حوصله نوشتن داشتم، اگر خسته از تمام رویدادهای سیاسی سالیان ایران نبودم،  شاید دقیقا چنین مطلبی مینوشتم، درست مثل مطلبی که 16 آذر نوشتم.
    اگر 16 آذر امسال خاتمی برای من رفت گوشه ای از خاطرات به امید اینکه خودش را دوباره پیدا کند و بازگردد به آن چیزی که من و خیلی های دیگر باور داشتیم، جمعه برای من خاتمی تمام شد..نه اشتیاه نکنید، گذشته اش هنوز برایم شیرین است، هنوز به رایم، به حضورم در دو خرداد، و خرداد های بعد افتخار میکنم، هنوز باور دارم دوران اصلاحات با تمام کاستیهایش اما دوران خوبی برای ایران بود و …. اما  خاتمی برای من تمام شد حالش و اینده نامعلومش! خاتمی همانقدر برای من بی ارزش شد که رفسنجانی در سالها پیش، وقتی نویسنده های نامه 99 امضایی راهی زندان و شکنجه شدند، وقتی اتوبوس نویسنده ها را به مهمانی مرگ میبرد، وقتی انسانهای قصی القلبی چون سعید امامی در دوران رفسنجانی و شاید با حمایت شخص رفسنجانی پروبال گرفتند و تکه تکه کردند آزادیخواهان و نویسندگان و متفکرانمان را. انزجار من از رفسنجانی انقدری بود که حتی در اوج روزها جنبش، در اوج روزهای اتحاد و یکی شدن، وقتی  رفسنجانی نماز جمعه داشت نمیتوانستم خودم  را راضی به شرکت کنم، تهران بودم و در دوقدمیش اما نمیرفتم چون رفسنجانی برای من همان رفسنجانی بود، و حافظه کوتاه مدتم زمان بیشتری لازم داشت برای فراموشی. حتی با اینکه رفسنجانی سخنان به دلنشینی در آن نماز جمعه زد، اما باز برای من همان بود، همان که ضد آزادیخواهی بود.

    حالا خاتمی برای من شده رفسنجانی، خاتمی را برای صداقتی که نداشت، مردم دوستی که نداشت، اخلاق مداری که نداشت دوست داشتم، من شخص خاتمی را  دوست داشتم چون باور میکردم خاتمی انسان است. آخرین یادداشتم در تمجید از خاتمی و به نوعی توچیه خاتمی این بود که خاتمی همین بوده و هست و اخلاق مداری اش با سیاست همخوانی ندارد. اما این روزها با خودم کلنجار رفتم و فهمیدم خاتمی همین بوده و ما چشمهایمان را بسته بودیم، خاتمی با رای دادنش ،و توضیحات سفسطه گرایانه اش، فقط به من نوعی، به من شیفته او نشان داد که نه اخلاق دارد، نه سیاست، نه صداقت. حالا به گذشته که نگاه میکنم میفهمم مخالفینش چه میکشیدند از دست توچیهات اینچنینی ما برای رفتارهای ضد مردمی خاتمی!

    امیدوارم روزی باشد تا خاتمی فرصت جبران پیدا کند و عذرخواهی کند نه مانند بسیاری از افراد مسئول در ابتدای انقلاب که تا ترکش ها به خودشان نخورده بود حاضر به عذرخواهی نشدند! ی…

    بگذریم.. نمیخواهم بیش از این به ایران و مصیبتهایش فکر کنم. شبها کنابی از شهریار مندنی پور*میخوانم . خط به خط کتاب به یادم میاورد که چقدر بدبخت بودیم و هستیم و هنوز هم تقاص پس میدهیم برای ایرانی بودن و دنیا آمدن در آن سرزمین.. همینکه من در سی سالگی انقدر دغدغه های مزخرف دارم، دغدغه هایی که بچه های خارجی برایشان مثل تفریح میماند، حتی آدم بیکارش هم انقدر که من و امثال من بهم ریخته هستیم نیستند، فقط و فقط دلیلش ایرانی بودن است. نه که ایرانی بودن به خودی خود بد باشد اما پاسپورت ایرانی داشتن یعنی دردسر، یعنی بدبختی، یعنی دغدغه چه کنم چه کنم برای ماندن، برای برنگشتن، به هر جایی و کاری چنگ زدن که مبادا برگردی به آن جهنم. جهنمی که  حتی گاهی فکر میکنی دیگر دوستش هم نداری از بس آینده ات، زندگیت، علاقیت و … را  از تو گرفته..جهنمی که هر روز یک خبر تلخ ازش میشنوی، ..باز خدا پدر فرهادی را نکه دارد که یه دو سه روزی ذوق داشتیم اسم ایران هرجا آمد برای جنگ و تحریم و بدبختی نیست!

     

      » Cencorship in an Iranian Love story»   *

    عنوان کتاب شهریار مندنی پور که اصل فارسی اش هیچ جا چاپ نشده ولی به زبانهای مختلف ترجمه شده و من الان دارم انگلیسی اش رو میخونم. کمی ترجمه اش عجیب غریبه اما بد هم نیست. تمام که شد درباره اش مینویسم!